چِِون آن روح زیبا با ماست ...

ذوستان عزیز روژین (که ما را تنها نگذاشته اید)،

فقط سلامی کوتاه، و پیامی کوتاه که زیبایی متون این وبلاگ باید جاودانه بمانند و بی خدشه. در توان ما نیست که به زیبایی او بنویسیم، و نوشته های او هم که برای همه زمانها هستند به خصوص این روزگار سخت که با کورونا دست و پنجه نرم میکنیم.

من هنوز هر روز از او میآموزم. آمید دارم که شما نیز هم.

 

با محبت،

آبجی خانم

بی ناز نرگسش ...

 

پایان مهربانی شما چه رنگی ست؟!

حالم خوش نيست.  تلخ تلخ فرو ميريزم . پيشرفت علم هم به گرد بيماريم نميرسد.
 دیگر نه به معجزه ایمان دارم نه به توکل. چند وقتی ست که فهمیدم رنگ خدایم هم پریده ست.
 
به تنهايي از پس لباس پوشيدن هم به سختی برمیایم. توان غذا پختن را ندارم، چندین ماه است که مادر کار پخت و پز خانه را به عهده دارد. كسي نباشد خودم که هیچ بچه گربه هایم هم گرسنه ميمانند، ديگر توان بلند كردنشان را به سختي دارم.  وزنی ندارند . تازه ۳ پوند شده اند. پاهایم توان نشستن و بلند کردنشان را از روی زمین ندارند. با کمترین فعالیت به تنگی نفس و طپش قلب مي افتم، تميز كردن دستشوييشان كه خیلی وقت ست از عهده من خارج ست. کسی با دقت گوشه چشمانشان را پاك نمیکند و گوشه چشمشان همیشه رنگ گرفته و تیره ست.
 
نه ذوق دوربين به دست گرفتن و عکاسی دارم نه توان سفر رفتن، نه حافظه و مطلب و حالی برای بلاگ نوشتن نه حوصله عکس گذاشتن برای اینستاگرام. امسال سری به سبزه ها و باغچه و گلهای تازه  کاشته بابا هم نزدم. امسال باغچه هم حال و هوای سالهای قبل را نداشت. پدر کمرش درد میکرد. هوا سرد و تعویض اب و هوا باعث سرماخوردگیش میشد.
آنقدر امسال ناتوان و بيشوق و خسته ام كه حتي رنگ كردن تخم مرغ های عید و چيدن سفره هفت سين را هم امسال ابجي خانم به عهده گرفت. سفره ای که نه سنبل داشت، نه حافظ و نه اسکناس عیدی لای قرآن .
 
 رژین دیگر مثل روژین سالهای سابق نیست. روژین انقدر صبور و کله شق بود که یک عید ۸ ناخن کشیده به خودش هدیه داد! ولی گذشت زمان دیگر سنگ صبورش را شکسته ست. 
 
زندگی من هر روزش اغاز شكنجه روز دیگر ست، پر از درد، بوي تهوع، مسكن و قرص خواب.. ؛ هیچ غذایی اشتهایم را باز نمی کند. حتی ترفند تجویز کورتون که چند سال پیش اشتهایم را برگرداند هم اثر ندارد. شبهایی هست که سرفه امانم نمیدهد.خارش مازاد بیخوابی میشود و شب و صبح جای خود را عوض میکنند و من از ناتوانیم هر روز خسته تر از دیروز میشوم، گله ندارم. انتظارش را داشتم. ۵ سال زمان کمی نیست. جنگیدن و زمین خوردن و بلند شدن جسم و روحم را خسته کرده.  تلاش پاشا برای بیرون بردنم از خانه اثر ندارد. نه حال لباس پوشیدن دارم. نه حال سوار و پیاده شدن از ماشین. پاشا به خواست من مهمانیها را کنسل میکند و در حالی که من استراحت میکنم خودش را با اخبار و کارهای خانه و جواب همکاران و بیمارستان رفتن مشغول میکند. تلاش میکند شوق و ذوق زندگی را به من برگرداند. ولی من ذوقی به یک زندگی تکراری هر روزه دیگر ندارم.
 
 

امروز دکترم را دیدم. داروی جدید جواب نداده. ایمونو تراپی اخرین خط درمان بود. توده های جدید ریویی در ششها دیده میشود و ضایعات استخوانی متعددی رشد کرده . یک تومور ۷ سانتیمتری هم در کبد و چند نقطه  دیگر سینه دیده شده. با سردرد های روزانه دیگر از خیر ام ار ای مغز میگذرم. نمیخواهم پدر و مادر از پیشرفت بیماریم مطلع  شوند و بعد از ۱۴ ماه با دل شکسته عاظم ایران شوند. باید زودتر بهانه ای جور کنم و بلیطهایشان را بگیرم..  دلم برای پاشا میسوزد. در این دنیا خیلی تنهاست. نه علاقه ای به خانواده و خواهر برادرش دارد نه دلبستگی به ایران. خانواده من انگار خانواده او هم بود، پشمک و برفک مونس تنهایی پاشا خواهند بود. ابجی خانم هم ۲۰ سال تنها بوده ولی کسی را دارد که مونس و همراهش باشد. کاش رفتنم برای خانواده اسان باشد و همه چیز  زود به سر و وضع اولیه زندگی برگردد. برای پاشا عشقم ارامش  ۲ چندان ارزو میکنم.

قرار است به ورمانت بروم و اقامت این ایالت را بگیرم. ایالتهای معدودی هستند که برای بیماران ناعلاج که مرگ سختی در پیش خواهند داشت با تایید ۲ دکتر  جواز Medical Eutseinea داده میشود. مرگ در ارامش که خودت قرص را دهانت میگذاری و میخوابی...

از دوستانی که ۵ سال همراهم بودن، انگیزه نوشتن بهم دادین ممنونم. بودن با شما، نوشتن اینجا ، اشتراک تجربیاتم و کمک به دوستانم بهم امید و خوشحالی رو بهم داد. کاش خانواده به خصوص پدر و مادرم بتونن به ارامشی که من دست یافتم برسن. چندین سال با من زندگی کردن و دوری حتما براشون سخت و عذاب اوره.

 دوستتون دارم و برای همه خوشبختی ارزو میکنم. 

 

پایان مهربانی شما چه رنگی ست.... 

 

هر کودکی هنرمند است (۲)

 

برادرم رفیقم بود. همبازی و هم رازم بود. با هم ۳ سال تفاوت سنی داشیم. ۹ ساله شد که همبازی و رفیقانش عوض شد و وارد دنیای پسرانه شد، پسر خوشگل و خوش رو و مهربونی بود. خوش زبون بود و همه دوستش داشتن، انگار مهره مار داشت. خواهرام هم سن و سال هم بودن و من و برادرم با هم همزبون بودیم. ابجی خانم بزرگه هر جا دعوت میشد خواهرم رو هم با خودش میبرد. سولماز یکی از دوستای متجدد و پولدار ابجی خانم بود که مهمونیای مختلط میداد. بیشتر دوست و اشنا بودن. ۱۳،۱۴ سالم که شد دلم میخواست  منم تو دنیای دخترونش دعوت بشم ولی سن و سال من بهشون نمیخورد. گاهی برادرم رو با خودشون میبردن، نوید رو همه دوست داشتن از معلم و فامیل و دوست و همسایه و  همکلاسیها و مغازه دار.... روزهایی که همه مهمونی میرفتن تنها  میموندم، یا مشغول درس و مشق میشدم یا با شاگردای خیالیم معلم بازی میکردم.  تو دلم غصه میخوردم چرا منو نبردن؟!

برادرم زود بزرگ شد. زودتر از من و بزرگ شدنش برام سخت بود.  اخه اون تنها همبازی من بود. دلم هنوز برا اون روزایی که ۸ سالم بود و از راه مدرسه میرفتم مهدکودک دنبالش تنگ میشه. دستش رو میگرفتم و ترسون ترسون از خیابون رد میشدیم. مهمون که داشتیم اتاق مادر بابا جایگاه ما بود. رو تخت فنریشون بالا پایین میپریدیم. بابا که ظهرا خواب بود از سر و صدای ما بیدار میشد، عصبانی دنبالمون میکرد ما هم دور حیاطو پله های خونه و میز اشپزخونه دورش میگردوندیم. گاهی من پشت مبل قایم میشدم بابا منو پیدا نمیکرد و دنبال اون میدوید. بعد از یه مدت که خسته میشد و دستش بهمون نمیرسید میگفت من بعد اگه ظهر سر و صدا کنین من میدونم و شماها.

برادرم یک روز عید لباس پوشید رفت مهمانخانه،  خانواده  شوهر ابجی خانم اومده بودن عید دیدنی. من خجالتی بودم از ادما فرار میکردم، شاید اعتماد به نفسی که میباست در کودکی نسبت به خودم کسب کنم کسب نکرده بودم، ولی اون اجتماعی بود. تو مهمونیها در حالی که کوچکتر از من بود و زبونش هنوز میگرفت بلبل زبونی میکرد .باهوش بود. خوش برخورد بود و خیلی راحت تو دل همه جا میشد. از اشتباه حرف زدن نمیترسید.

 تجربه میکرد. اهل ریسک بود. دوچرخه ای که بابا براش گرفت دیگه به کل دنیامون رو از هم جدا کرد. وجه اشتراکمون کلکسیون تمبر و پاک کن و کبریت و برنامه کودک ساعت ۲ بود.

 اولین بار که سوار دوچرخه شده بود بابا با ماشین دنبالش رفته بود که گم نشه. کل خیابون شریعتی رو رکاب زده بود ولی برگشته بود. من همیشه از دوچرخه میترسیدم. یه بار که ۶ سالم بود از تهگاه خونه افتاده بودم پایین و بین گلهای رز باغچه گیر کرده بودم. ۹ سالش بود با دوچرخه کوچکش تا خیابون استقلال رکاب میزد و کیت های الکتریکی میخرید. کیتها رو سر و هم بندی میکرد و یه وسیله الکتریکی کاربردی ازش در میورد. نمیدونم چطور عاشق نجاری شد ولی اولین میز تحریر اتاق کارش رو خودش با دستای کوچک از نئوپان درست کرد. انگار خلاقیت نجاری تو وجودش بود. بعد ها کلاس معرق ثبت نام کرد و تمام وقتش رو تو کارگاه کوچک مثلثیش که زمانی محل لحاف و دشک خونه بود وقت میگذروند.

 

 

ادامه نوشته

هر کودکی هنرمند است...

 

            

   

۵ سالش بود و با دستای کوچولوش برام قلب و گل و ستاره میکشید؛ الان همون دستا تبدیل به دستان هنرمند و نوجوانی  شدن که با ذهنی خلاق در جستجوی نو آوری و ساخت طرحهای تازه ست!

۱۷ سال گذشت و مهرانا همون دختر موطلایی که مادرانه و عاشقانه وار دوستش داشتم دانشگاهی شد. طراحی صنعتی دانشگاهی در قلب تهران، شهری عظیم. با فرهنگی تهرانی- شهرستانی و زرنگ بازیهایی که بیشتر خاص شهرای بزرگه . شهری که برای دختری ساده و چشم و گوش بسته که یک بار هم به تنهایی سفر نرفته پر از چلنج و اضطراب خواهد بود. با اینکه فرسنگها ازش فاصله دارم به اندازه خواهرم نگرانش هستم. خدا رو شکر دائی و عموهاش تهرانن و هواشو دارن. هر چند زندگی پردغدقه تهران با مشغله، ترافیک، بچه و مسافتها، وقت زیادی برای سپردن با دیگری برات نمیذاره! 

 

         

      

نزدیک به یک ترم گذشته. داره روی پروژه های اخر ترمش کار میکنه.

با دور دوزی برشهای چرمی رنگ روی پارچه ای مثقال، رومیزی دوخته. رومیزیی برای تزئین میز تلوزیونی که سالها پیش  برادرم برای خونه مجردی خودش ساخته بود.

 

                         

   

پروژه دیگش  یه آباژوره که سر رنگی شیشه های نوشابه رو روی لایه چسبون چسبونده و روی حلقه ای چوبی نصب کرده. 

 

                                         

 ادامه مطلب...

ادامه نوشته

عشق معجزه میکند!

 تایپ کردن برایم سخت شده ست. انگشتانم انگار هر کدام به سویی میروند. دست راستم مشکل دارد. انگشتانم خوب خم نمیشوند همان دستی که در اثر کمبود پلاکت هنگام در اوردن انژیو کت زمان ترخیص خونریزی کرد و پرستار بعد از کلی معطلی خون ریزی آن را به سختی بند اورد و یک پانسمان بزرگ روی ان گذاشت و محکم بست. هنوز هم کبود ست و درد میکند. انگشتانم بعد از ۲ خط نوشتن خسته میشوند. برای این پست ۱۲ روز وقت گذاشتم.

 

تقصیر خودم بود. روز یکشنبه یک مهمانی ۳۰ نفره گرفته بودم. مدتها بود کسی را به خانه دعوت نکرده بودم و به خاطر درد و سرفه و خستگی در هیچ مهمانی یا دورهمی دوستان در رستوران شرکت نکرده بودم. حتی به مهمانی کریسمس رییس پاشا دکتر ونلاورن هم نرفته بودم. میدانستم پاشا مدتهاست از ادمها و دوستان بیخبر ست، پاشایی که اهل معاشرت و گشت و گذار و بازی با بچه هاست. گفتم هر جور شده یک مهمانی میگیریم، غذا هم که سفارش میدهیم. با اینکه پاشا مهمانی را به خاطر اینکه ۲ شنبه همه سر کار میرفتند جمعه انداخته بود و غذا هم سفارش داده بود، ۲ روز فرجه خواستم. جمعه ساعت ۹ دو نفر برای نظافت به خانه می امدند، ساعت ۱ وقت ازمایش خون داشتم چون از ملزومات شیمی درمانی روز سه شنبه بود. سری هم میخواستم به ارایشگاه بزنم و جمعه با این همه کار خسته میشدم. مهمانی ۱ شنبه به خوبی و خوشی برگزار شد.هر چند بعد از رفتن مهمانها برای جمع و جور خانه حسابی خسته شدیم. روز دوشنبه بود که سرفه ها و تنگی نفسم تشدید شد.

 

آبجی خانم با مادر تماس گرفته بود و برایم پیغامی در تلگرام گذاشت:

" اي روژين مهرباني اي قشنگ نازنينم . مادر ميگه ديشب بهتر بودي ولي امروز سرفه ميزني. جون دلمي. من برات انرژي مثبت ميفرستم، به ماماني هم ميگم هواتو داشته باشه، با خدا هم در ارتباطم. خلاصه حواسم به جابجاييه ولي دل و جونم پيش توه. قرررررربوووووونت بشم كوچولم. راستي سال ٢٠١١ اين روز تو روتردام بودي."

بیمارستان بستری بودم و به بخش ای سی یو منتقل شده بودم. برایش نوشتم. "پلورال افیوژن دارم. RSV infection هم گرفتم. گلبولهای سفید خونم کمه و اکسیژن رسانی خونم فقط ۸۲٪ ست، انتی بیوتیک شروع کردن خواهر جون احتمالا فردا پس فردا مرخصم. نگران نباش. "

جواب داده بود: "الهي خواهرت فداي تو بشه، الهي دردت بياد به جون من، روح مني جان مني. من ثانيه به ثانيه دعا ميكنم. هروقت بگي ميام پيشت؛ تو فقط دستور بده. خواهرم، نگذار هيچ كس هيچ كس انرژي و اراده ات رو تحت تاثير قرار بده. خواهرت تا انتهاي منظومه شمسي پشتتو داره. ر.ضا رو ميفرستم كه كمك پاشا و مادر و بابا باشه. دل قوي دار روح من. 


سلام روح و روانم. من ديگه طاقت دوري ندارم شب كريسمسي رو بايد با هم باشيم. دارم ميام.

 ادامه دارد..

ادامه نوشته

جمعه دهم دی ساعت ۷:۳۰ شب نوشته های کوتاه

ب

 

با اینکه سیستم ایمنیم درب و داغونه و تعداد گلبولهای  سفید که باید بالای ۷ هزار باشه  فقط ۲ هزار تا ست. با اینکه پلاکت خونم ۵۰ هزار بوده و ۱۰ واحد پلاکت به بهم تزریق کردن و قرار بود به ۸۰ برسه که برم خونه هنوز تغییر زیادی نکرده، نزدیک ظهر پرستارا و دکترا  از  رفتن به خونه بهم خبر میدادن. پاشا بهم گفته بود شاید امروز رو هم باید میموندم و تا عصر ساعت ۵ منتظر اومدن پاشا و دکتر ریم بودم که ببینم تکلیفم چی میشه؟ 

پاشا از صبح همه امکانات بیمارستان رو برای خونه با مسئولین بیمه هماهنگ کرده بود. از جمله دستگاه اکسیژن ، وسائل و داروهای اکسیژن درمانی حتی  شلنگ و تخت بیمارستان رو سفارش داده بود. ابجی خانم روزها کنارم بود و شبها پاشا پیشم میموند. تا اومدن دکتر و پاشا بیدار موندم. وقتی دکتر بهم گفت خونه برات راحت تره و میتونیم ۲ روز دیگه ازمایشات رو تکرار کنیم ببینیم نیاز به تزریق خون هست خیالم راحت شد. پاشا با ابجی خانم یه سری وساعل و تجهیزات رو با خودشون بردن قرار شد پاشا برگرده کپسولهای اکسیژن هم اماده بشن با هم بریم خونه.

زودتر لباس پوشیدم تا انرژیمو ذخیره کنم. به ندرت میتونم یدون اکسیژن نفس بکشم و طپش قلب نگیرم. خونه از مرکز شهر و بیمارستان ۴۰ دقیقه فاصله داشت . منم اون روز منتظر نخوابیده بودم و خیلی  خسته بودم. پاشا به مادر زنگ زده بود. مادر و ابجی خانم منتظرمون بودن. بابا به خاطر عفونت ریه خودشو تو اتاق حبس کرده بود. پشمک، برفک هم باهام غریبه شده بودن و تحویلم نگرفتن.

۱۲ روز پیش بود. خیلی درد و تنگی نفس داشتم. یادم میاد سرفه هام قطع نمیشد. با پاشا تماس گرفتم. دارم خفه میشم!!! پرسید حالت خوبه؟ ۹۱۱ خبر کنم؟ گفتم نه  خودت بیا میریم بیمارستان.

پاشا خودشو رسوند. به سختی یه شلوار راحتی بدون سگمه، دکمه پوشیدم اگه خواستن عکس بگیرن علاف نشم. به بیمارستان رسیدیم. پاشا از قبل با دانشجوهاش هماهنگ کرده بود . رگ پیدا نمیشد و چندین بار بازو و دستامو سوراخ سوراخ کردن. تا عکس ریه انجام شد. بعد سیتی ریه گرفته شد که شش سمت راست اب جمع شده بود. مقداری از اب ریه رو کشیدن. اب سلولهای سرطانی رو نشون میداد. عفونت ویرووسی تنفسی هم گرفته بودم که ظاهرا خیلی شایع شده بود و اکثرا دچار این ویروس شده بودن. اب ریه به مقدار ۱ لیتر کشیده شد. از این لحظه اتفاقات بعدی یادم نیست و به کمک پاشا بلاگ مینویسم.!

 ببعد از ۱ روز اب ریه دوباره جمع میشود. بعد از بیحس کردن  پوست لوله ای در قفسه سینه جا میگذارند( چست تیوب) که اب ریه را به تدریج بکشد. تحت تاثیر دارو و مسکن از دنیا بیخبر بودم، حرفهایی میزدم که با شخصیتم فرق داشت! روز ۶ ناگهان از خواب بیدار شدم. سوال میپرسیدم. چرا اینجام؟ از کی اینجا بودم؟ نبودن پاشا برایم سوال داشت.زمان برام طولانی میگذشت. میترسیدم پاشا منو گذاشته رفته. پاشا کجاست؟ ابجی خانم میگفت پاشا حالش بده همین ویروس رو گرفته. باورم نمیشد.

ناگهان عصبی میشدم. بلاگمو بهم بدین. میخوام بلاگ بنویسم. وقتی نمونده. و چهره پاشا رو میدیدم که به جلو میاد میخواد موز دهنم کنه. شیرینی بهم بده، اصرار میکرد اینو بخور بعد بنویس. احساس میکردم پاشا نمیخواد من بلاگ بنویسم. تند و تند در حالی که چشمام همه چیز رو ۲ تا میدید و. ذهنم تمرکز نمیکرد. تند تند هر چی به ذهنم میومد مینوشتم. دستانم میلرزید . نوشته های توهمی که بعدا با خواندن کامنت دوستان فکر کردم چطور معنی حرفهای منو درک کردن؟ من خودم رو یه موجود دم مرگ شبیه میدیدم که میخواست اخرین جملات بلاگش رو بنویسه!! زمان رو از دست داده بودم. ساعت ۳ شب گرسنه ام میشد. هر چیزی نمیخوردم. صبحانه نون و پنیر و هندوانه میخواستم. بیچاره پاشا هم از خدا خواسته که من یه چیزی بخورم میرفت و برام هر چی میخواستم میگرفت. ساعت ۶ تخم مرغ هوس میکردم. پاشا مسئول انجام اوامر خرد و کوچک من شده بود. حتی یادمه از نون و پنیری که برام اورده بود نخوردم چون پنیر و نونش اونی نبود که خواسته باشم.

  هر ۵ دقیقه به دستشویی میرفتم. منو ببرین دستشویی!!! تختمو درست کنین. اتاقو مرتب کنین. 

 

دیفن هیدرامین وریدی و اکسی کانتین، هیدرو مورفون. دیلادید. ویکودین، مسکن های نارکوتیکی و خواب اورهای قوی بودن که گیجم کرده بودن. یادمه  بیمارستان  عاشق یه پرستار شدم. اسمش جسیکا بود. بهم یه پتوی نرم  صورتی رنگ داده بود. یادمه که شب شیفتش عوض میشد زار زار گریه میکردم، خیلی دوستش داشتم. روز اخر که به دیدنم اومد نشناختمش. فکر کردم پرستار جدیدم داره حرف میزنه و شکایت میکردم که این قرص رو میخورم اینو نمیخورم. که یه دفعه پاشا بهم گفت جسیکا ست. خنده ای کردم و عذر خواستم. رک شده بودم و الکی میخندیدم!! به ابجی خانم گفته بودم پرستاری بلد نیست. گفته بود کفشای سفید منو پوشیده جواب داده بودم کار بدی کردی!! گفتم تو با همه پرستارای اینجا دلربایی میکنی و دوست جمع میکنی. خواهرکمو که کلی کوبیده بود از درس و کارش باز مونده و شبانه روز با حرفام خندوندم و رنجوندمش، به دکتر ریم هم که یه یه بسته شکلات بهم داده بود گفتم دوستش دارم!! فکر کنم یکم شوک شده بود. مکثی کرد و گفت I like you too!

 

الان روز ۲ اقامت و استراحت در خانه ست. امروز به ازمایشگاه رفتم و سی  تی گرفتم. تقریبا سوراخ سوراخ شدم. گلبولهای سفید ۱۰۰۰ تا بالاترند. پلاکت رو به افزایش است. ریه ارامتر است.

 

مادر خیلی اروم و صبور شده. بابا رو زیاد ندیدم خودشو از من مخفی میکنه. ولی خوشحاله. به زور از اتاق بیرونش میارم لااقل رو حیاط بشینه. برام از خوابش گفته و از اینکه خدا دوباره منو بهشون برگردونده خوشحاله.

 ابجی خانم و همسرش پیش ما اومدن و نهایت محبت رو بهمون کردن، پشمک و برفک رو دیگه تو اتاق راه نمیدن:( غریبه شدن باهام. مبلهای قدیمی که پشمک برفک نابود کرده بودند با مبلای جدید جابجا کردیم. یعنی من نه ابجی خانم. مبلا رو حتی اهدا هم قبول نکردن و دورشون ریختیم. از کریسمس فقط کادوهای روز میز برام به یادگار مونده. من با دوربین جدیدم هنوز هم عکس نمیگیرم! ۳ شنبه قراره دکتر ریم رو ببینم درمان بعدی بیماریم چیه؟ ایمونوتراپی یا شیمی درمانی؟

بابا مادر ۸ روز دیگه مصاحبه سیتی زنی دارن. با تمام وجود میخوام قبول بشن. براشون دعا میکنم...

٣ شنبه ٧ مرداد

٣شنبه ساعت ٣ :٥٠ بعداز ظهر

امروز نخواستم مرخص بشم، يكي از دوستاي نزديكم به ديدنم اومد و كلي باهاش درد دل كردم. دليل نرفتم به خونه رو براش توضيح دادم اونم دلايل منو قبول كرد از يه طرف ديگه با هر روز موندن تو بيمارستان شانس عفونت بيشتر ميشه فردا ميرم خونه ابجي خانم كمد لباسيمو مرتب كرده مبلاي جديدي كه سفارش داده بوديم رسييده پاشا ترتيب تمام سرويسهاي اكسيژن رساني و ناتواني رو فراهم كرده دوران سختي خواهد. بود بابا و مادر ميخوام بعد از امتحان سيتيزن شيپي برن ايران استراحت كنن تا جلسه قسم احظار بشن، دوران سختي رو خواهم داشت ولي به خودم باشه بيشتر به خودم اتكا ميكنم 

٣ توهم

من چند روز پيش اصرار به نوشتن يه توهم داشتم و تا اونجايي كه كلمه ميتونستم پيدا كنم با اصرار به نوشتنش ادامه دادم. الان كه از اون جو بيرون اومدم و داستان واقعي رو از زبان پاشا شنيدم فهميدم داستان ساختگيم توهم ناشي از مسكن هاي قوي ضد درد بوده، يك روز هراسان پا ميشم و داد ميزنم بايد بلاگ بنويسم بقيه ماجرا رو حالم خوب شد از زبان پاشا مينويسم من فردا قراره مرخص بشم به هيچ عنوان امادگي مرخصي رو ندارم خانواده نميتونه اين مسئوليت جديد رو از پسش بربياد. مادر  بابا پير و خسته ان، ابجي خانم بايد سر كار برگرده پاشا روزا عمل داره شب زنده داري ديگه نبايد داشته باشه بابا حساسه هر ١ ساعت شب مياد جلوي اتاق خواب ببينه كاري دارم انجام بده اونم پير و ١٠ تا مرض به خواب شبانه نياز داره ميدونم پاشا ترتيب همه وسائل و. كپسول اكسيژن رو داده ولي من حاضر نيستم برم خونه

۲

پاشا لحظه لحظه حواسمو برت میکنه. من در لحظه "آن" زندگی میکنم. دوربین پاشا زمانی که شکلات دستم میده تا کالری بهم برسونه رو نشون میده. یا با دادن اجباری موز به پتاسیم موز بدنم رو بهم میرسونه. انواع و اقسام غذاها از سلف بیمارستان تا بهترین رستورانهای اطراف بیمارستان غذا برای شام و ناهار سفارش میده..هر طرف میگرده یه لیوان اب دستش  بیاد بیده بهت که دهیدراته نشی..

بیداری از خواب شبانه!!!

همین بود. بیداری خاموش زندگی. من در لحظه توهم مرگ، هستم. روژین دیوانه نشده .۱ ساعت نشده به زمان اصلی برگشته. ۴ شبانه روز بپیش به ملاقات مرگ رفته ولی باور ندارد. دلم به درمانهای دیگر خوش بود. میخواهد کشفیات دم اخر رو باهاتون شریک بشم. 

 

تا ۳ روز پیش خوشحال بودم که امروز  شنبه هم مثل شنبه ۵ سال پیش دوست داشتنی هستم که همه خانواده خودشون رو موقع بدترین خبر زندگیم به هم برسونن فهمیدم مرگم امروزه 

ارامش شبانه!!

 

ساعت ۳ صبح و خانه خاموش ست. جز صدای نفسهای پاشا و شر شر باران صدایی به گوش نمیرسد. سیل و طوفان سختی در راه است.. حالم خوب نیست. با درد از خواب بیدار شدم و خودم را به زور به آشپزخانه رساندم تا کیسه اب گرمی درست کنم. پشمک و برفک بیدار شدند، دنبال سرم راه افتادند. دلم میخواست تنها یک شب به خواب عمیق فرو روم و صبح که از خواب بیدار شدم اثری از درد و سرفه نباشد. چند وقتی میشود یک خواب ارام و پر رویا را نداشته ام.

بچه ها گرسنه اند. دور ظرف غذا میچرخند. کاسه هایشان را پر میکنم.
 
 کیسه اب گرم هم علاج دردهایم نیست، باز هم به مسکن نیاز دارم. میترسم،  هنوز ۴ ساعت از خوردن قرص قبلی نگذشته. معده ام از خوردن قرص زیاد گله دارد!! ناچار یک مسکن دیگر. سرفه امانم را بریده. پاشا از خستگی انگار بیهوش شده. هر شب به دادم میرسید.
 
وقتی سیتی ریه را دیدم دانستم سرفه های شبانه بی دلیل نیست. دکتر به دادن ۵ روز انتی بیوتیک کفایت کرد! درخواست کرده بودم اگر مقدار اب ریه کافیست مقداری نمونه به ازمایشگاه بفرستد. شاید با کشیدن اب نفسهایم هم راحتتر شود. زیر بار نرفت، مغرورتر از انی ست که بیمارش برایش تعیین و تکلیف کند.
دوستش ندارم. مشکلاتم را نادیده میگیرد. نمیداند fish Sign چقدر برای من معنی دارست. مرا  و نشانه هایم را باور ندارد. بر اساس انچه با چشم سر میبیند درمان میکند نه با چشم دل!!
 
امروز جلسه اول شیمی درمانی شروع شد. بعد از تکرار مجدد ۱۰ روز انتی بیوتیک قویتر و بهتر نشدن حالم تصمیمش عوض شد. بعد از کشیدن  ۱ لیتر اب ریه فهمید سرطان در عمق وجودم نفوذ کرده و دردهای استخوانی بی دلیل نبود. طبیعت این بیماری ست چاره ای نیست. یک مدت ارام میگیرد و یک ان طغیان میکند. فقط ارامش و صبوری می خواهد. تا مدتی از سفر و سفرنامه خبری نیست :)  پازل ساختن شادم میکند و یاد دوستان. همدمهای شبانه هم که همراه همیشگی اند. 
برای مدتی ممکن ست امکان نوشتن نباشد. قول میدهم زود برگردم:)
 
دلم میخواست دنیا رنگ دیگر بود..
خدا با بنده هایش مهربان تر بود...
نمیگویم بشر را عمرو بخت جاودان میداد...
همین ده روز هستی را امان میداد.. 

عروسی روحانی (پایان)

 

ساعت نه و نیم از هتل تصویه حساب کردیم. قرار شد صبحانه رو بین جاده تو یکی از رستورانهای بین شهری صرف کنیم. مسیرمون از استین به تمپل ۱ ساعت و نیم راه بود. تمپل یه شهر کوچیکه که طبق سرشماری سال ۲۰۱۶ فقط  ۷۲ هزار جمعیت داره. ۳۵ کیلومتری استین به شهر Round Rock رسیدیم، اونم شهر کوچیکیه و فقط یکم جمعیتش از تمپل بیشتره. ۹ سال پیش که تمپل زندگی میکردیم و پدر مادر اولین بار به امریکا اومده بودن هر  فرصتی پیدا میکردیم عازم سفر میشدیم. اکثر شهرهای معروف تگزاس که نزدیکمون بود رو با ماشین گشتیم. مثل هیوستون، گلوستون، سن انتونیو، استین، دالاس، حتی موزه ها و باغ گل، سینمای ۳ بعدی، بازار کشاورزان اگه بود، سافاری و اکثر جاهای توریستی رو میدیدیم. سفرهای بعدیشون، ایالتها و شهرهای شناخته شده دیگه رو با هم گشتیم. حالا که با خودم فکر میکنم میگم چطور تونستیم خرج این همه سفر رو جور کنیم؟! حرفی از بیماری من  در میون نبود. وقتامون ازادتر بود، میخواستیم به پدر و مادر حسابی خوش بگذره و از هیچ چیز دریغ نمیکردیم. همون شده که همیشه یاد تگزاس و سفرها و خوش گذشتنها میفتن و افسوس اون زمان ها رو میخورن!

راند راک Outlet mall بزرگی  هم داشت که در فضای باز فروشگاههای مارک دار هر کدوم شعبه ای داشتن و اجناسشون رو به قیمت تولیدی کارخانه میفروختن. رفتن به اوت لت هم یکی از سرگرمیهامون بود، به خصوص که همیشه تخفیف ۵۰-۶۰ درصدی هم داشت و اجناس خوبی هم از توش پیدا میشد. قصد داشتم اگه موقع برگشت وقت داشتیم سری هم به اونجا بزنیم. 

طبق معمول نام رستورانی که بیشترین ستاره رو گرفته بود توی اپ yelp  از تو موبایل پیدا کردیم. رستورانی به نام  "کافه جابا". ظاهرا رستوران خوبی بود. صف طویلی جلوی در رستوران منتظر خالی شدن میز ایستاده یا نشسته بودن. شب قبل چیزی نخورده بودم و حسابی گشنم بود. از ماشین دستم رو به لبه پنجره گرفتم تا اومدم از جام بلند شم از شدت درد  جیغم دروامد، آآآآخخخخخخ دستم آآآآآخ دستم، پاشا که حسابی هول شده بود سریع شیشه ماشین رو پایین کشید و به سمتم دوید. طبق عادت همیشگیش اولین کاری کرده بود پنجره های ماشین رو بسته بود. طفلک شاید حواسش نبود پنجره یا در ماشین مدتهاست برای بلند شدن عصای دست من شده. هراسان به سمتم دوید و میخواست دستمو بگیره. از درد نمیتونستم انگشتامو تکون بدم فقط گفتم "یخ برام بیاره". به سمت رستوران دوید. یه لحظه به اطراف نگاه کردم. جمعیت با نگاههای پرسشگرانه و دلسوزانه شاهد  جیغها و درد های من بودن.

 

ادامه نوشته

عروسی روحانی !!! قسمت ۳

 

وارد کلیسا شدیم، داخل کلیسا هم نسبتا ساده بود و زرق و برق کلیساهایی که تا به حال دیده بودم نداشت. چند خانوار قبل از ما روی نیمکت ها نشسته بودن. خیلی دوست داشتم نزدیکتر به صحن کلیسا بشینم که واضحتر از مراسم و عروس و دوماد عکس بگیرم. دوربینمو دیگه نبرده بودم وبال گردنم میشد به خصوص که یه لنز اضافه و کیف کوله پشتی هم براش گرفتم. اینقدر کیفش سنگین بود که بردنش به جشن عروسی عاقلانه نبود و تصمیم گرفتم با موبایل عکس بگیرم. با موبایل هر چی عقبتر میشستیم عکسام کم کیفیتتر میشد و سر و  کله و دست و پای مدعووین هم تو کادر قرار میگرفت. از اونجا که ردیفهای اول به خانواده و اطرافین نزدیک عروس و داماد تعلق داشت  و رزرو شده بود، ما هم غریبه بودیم به ناچار چند نیمکت عقبتر نشستیم.

 

 

نیم ساعتی طول کشید که کم کم سرو کله مدعووین پیدا شد و روی نیمکتها نشستن. جمعیت زیادی نبود، شاید ۴۰،۵۰ نفر. و بیشتر نیمکتهای کلیسا خالی بود. اکثرا از همون لحظه نشستن کتابهای انجیل رو از کشوهای جلوی نیمکتها برداشتن و شروع به انجیل خوندن کردن. راحت نبودم از جمعیت عکس بگیرم، توی کلیسا که به ظاهر خیلی مذهبی بود کسی رو ندیدم فکر عکس گرفتن باشه.

بین مدعووین پاشا یهویی چشمش به یکی از همکلاسیهای دانشگاه استینش افتاد. "مانی" هم به عروسی دعوت شده بود. مانی اصفهانی و پسر باهوش و زبر و زرنگی بود.۱ سال از پاشا عقبتر بود. از ۱۴ سالگی همراه خانوادش به امریکا اومده و همینجا مدرسه و کالج رفته بود و بالطبع ییشتر امریکایی شده بود. ازمایشگاه دانشگاه به صورت پاره وقت هر دو کار گرفته بودن و فلبوتومی میکردن. او هم عشق پزشکی داشت و در نهایت هم  تخصص اشعه درمانی بیماران سرطانی رو امسال گرفته بود. "Radiation Oncology ".

با دوست دخترش که فقط ۳ ماه آشنا شده بود و قرار ازدواج داشتن به عروسی اومده بود. ''کاندا' اهل تایلند و حتی یک کلمه فارسی حرف نمیزد. با خودم فکر کردم چطور مانی میتونه با کسی که هم فرهنگ و همزبون خودش نیست رابطه برقرار کنه. پای یک عمر زندگی درمیونه! البته برای اینجاییها چیز غیر متداولی نیست. به خصوص خودش و خانوادش سالها اینجا زندگی کرده بودن. احتمالا زبان مشترکشون انگلیسی میشد. شاید برای من ازدواج با یه خارجی عجیب بود! خلاصه دیدن دوست قدیمی که اوایلی اومده بودم امریکا دیده بودمش جو دیگه ای به عروسی داد، حداقل احساس غریبی نمیکردیم.

 تا شروع مراسم ۴۵ دقیقه ای معطل شدیم. کم کم داشتم به استانه گرسنگی نزدیک و نزدیکتر میشدم.

بلاخره با صدای زنگ کلیسا مراسم شروع شد. در حالی که نوای موسیقی مذهبی در فضا پخش میشد، کشیش با لباسی سفید و صلیبی در دست وارد شد. همگی به احترام کشیش از نیمکت بلند شدیم . ردیف به ردیف بعضی از مدعووین از نیمکتها خارج  میشدن و جلوی کشیش زانو میزدن تا دست کشیش رو ببوسن. کشیش هم صلیبش رو به سرشون میکشید و مقدسشان میکرد!؟

کشیش که در جایگاه قرار گرفت داماد وارد شد. در حالی که به ارامی طول سالن رو طی میکرد نگاهی به چپ و راست میکرد سری تکان میداد و لبخندی به مدعووین میزد. به سمت کشیش رفت، دست کشیش را بوسید و به سمت نیمکت اول که مادرزن و مادرش نشسته بودند به راه افتاد. (تمام این حرکات سلو موشن انجام میشد) . بازوی مادر و مادر زنش را گرفت و ۳ نفری به سمت تریبون به راه افتادند. سرها را پایین انداختند و کشیش از انجیل  چندین ایه خواند و دعا کرد. بعد از اتمام سخنان کشیش، مادرها بازو در بازوی داماد چند شمع روشن کردند و بعد به همان منوال بازوها حلقه شده داماد مادرها را تا دم نیمکت همراهی کرد و خودش به بالای صحنه گوشه سالن رفت و ایستاد . 

 

 

 

 

 بعد از نشستن مادر شوهر و مادرزن، ۳ bridesmaides یا ساقدوش عروس با لباسهای بلند مشکی  پشت سر هم طول سالنو طی کردن و گوشه سمت راست سالن ایستادن. groomsmen ها هم که ۳ نفر از دوستان صمیمی داماد بودن به همین ترتیب با همون ارامش بالا رفتن و سمت چپ سالن قرار گرفتند؛ نچو هم به انها پیوست.

 عروس که دست در دست پدر وارد شد سالن هیجان تازه ای گرفت. همه سر برگرداند، از جای خود بلند شدن و به عروس و پدرش تبریک گفتن. من هم وسط گیر و بیر فرصتی میشد با موبایلم عکس میگرفتم. عروس به محض وارد شدن به کلیسا با صدای بلند گریه سر داد. از کنار نیمکت ما که رد میشد، قیافه اش را دیدم که با دهن باز چه جور زار زار گریه میکند توی دلم خندم گرفت. مگر به مسلخگاه امده بود؟ نمیدونم گریش گریه خوشحالی بود یا گریه جدایی از خانواده؟! معلوم بود عروس زیادی احساساتی ست. داماد به پیشواز عروس امد، پدر دست عروس و داماد را در دست هم گذاشت.  عروس و داماد از پله ها بالا رفتند و روی صندلیهایی که برایشان تعبیه شده بود نشستند.

 

 

 

پسر بچه ای یک میز که روش یک پیاله نان خشک و یک پارچ اب مقدس بود وسط سالن کمی جلوتر از نیمکت ما قرار داد و خودش کنار والدینش نشست. 

 

 

از این مرحله مراسم به دست کشیش افتاد. سخنانش را با خوشامد گویی و چندین پاراگراف از انجیل و ایاتی در مورد ازدواج و اجر و ثواب پدر و مادر،... بیان کرد. گاهی انجیل رو به صورت ریتمدار میخوند و مردم که انگار انجیل رو از حفظ بودن همراهیش میکردن. ما که زبان سریانی بلد نبودیم سری تکون میدادیم. من بیشتر به فکر قار و قور شکمم بودم تا مراسم دعای کشیش! اینکه مسیحیون خوندن انجیل و دعا رو با اهنگ و موسیقی انجام میدن برام جالب بود. ظاهرا توی انجیل هم از موسیقی و فواعدش تعریف شده و از زمانهای قدیم ارگان یکی از الات موسیقی متداول داخل کلیساها بوده.       .

مراسم با صدای زیبای خانمی که یه اهنگ مذهبی میخوند  ادامه یافت. مردم هم همراهیش میکردن. شعر و اهنگ  هالالویا در وصف و ستایش خداوند سروده شده بود و اهنگ شناخته شده ای بود که مواقع شادی به صورت دسته جمعی خونده میشد. همه این قطعه موسیقی رو از حفظ بودن.. شعر و موزیک و صدای خواننده برام اونقدر دلنشین بود که من هم به قسمت  هالالویا (سبحان الله) میرسید با جمع همصدا میشدم. بقیشم که بلد نبودم!! 

بعد از قسمت جذاب عروسی، مراسم دعا شروع شد. کشیش دستاش رو به سمت بالا میبرد یعنی بیایستید، ۱۰ دقیقه دعا میخوند، بعد با دستهایش به زمین اشاره میکرد یعنی بنشینید. این مراسم بشین پاشو  و دعا خونی تا نیم ساعت ادامه داشت. من یکی رو که از پا دراورد. در حالی از زور خستگی و گشنگی نای بلند شدن نداشتم، پاشا بهم اشاره میکرد بلند شو زشته دارن نگات میکنن الان دیگه تموم میشه. خلاصه یه ۱۰ دقیقه دیگه به خاطر پاشا به بشین و پاشو ادامه دادم!!! ولی این ختم ماجرا نبود!

مراسم حلقه کنان عروس و داماد هنوز ادامه داشت. عروس و داماد به سمت کشیش خونده شدن .یکی از دوستان عروس حلقه رو به دست عروس داد و به همین ترتیب طرف داماد یکی حلقه رو به داماد داد. قبل از دست کردن حلقه ها هر کدوم متنی که برای طرف مقابل اماده کرده بود خوندن و بعد از اتمام دعاهای خطبه عقد!!! حلقه ها رو دست هم کردن و همدیگرو، بوسیدن. بعد یک لحظه بیخبر عروس و دوماد به پشت صحنه رفتن که اون قسمتش دیگه سانسور بود و ما خبر نشدیم چه اتفاقاتی پشت صحنه افتاده. بعد از مدتی انتظار بلاخره عروس و دوماد در سالن حاضر شدن.

مرحله نهایی ماجرا دیگه خوشی مراسم رو تکمیل کرد. یکی از ۳ دوست داماد میزی که وسط سالن گذاشته شده بود بلند کرد و جلوی کشیش گذاشت. کشیش هم یک بشقاب که توش معلوم نبود چی بود از گنجینه پشت سرش برداشت و با احتیاط سر میز برگشت. کیمیاگری کشیش شروع شد. اب مقدس را روی نانها ریخت. ارام با خودش ورد و دعا میخواند و صلیبش را به ظرف میزد، من که یاد جادوگر کارتونهای کودکی افتاده بودم با دقت نگاش میکردم که فوت و فنشو یاد بگیرم. بشقابی که از پشت سرش اورده بود و انگار چیزی شبیه پودر داخلش بود با دقت تمام با معجونش مخلوط کرد. وقتی با کوبیدن کف دست به ته بشقاب مراقب بود ذره ای از پودر با ارزش ته ظرف باقی نماند و هدر نره خندم گرفت. ول کن هم نبود. دیگه نتونستم  جلوی خندمو بگیرم!!!

 در حالی که همه در حالت روحانی و مسخ شده به کشیش نگاه میکردن اشک از چشمای من سرازیر بود. پاشا هی میگفت زشته ابرومونو بردی ولی دست خودم نبود. نمیتونستم خندمو کنترل کنم! و هر چه پاشا میگفت بده زشته خودتو کنترل کن من بیشتر خندم میگرفت.

خلاصه به خیر گذشت. 

 عروس و داماد به سمت کشیش خوانده شدن. کشیش یه نون از ظرف برداشت و  گذاشت دهنش. نونو در اورد  اول به دهان عروس کرد و بعد همون نون رو به دهن داماد کرد. جدا نمیدونم چطور از دلشون شد این نون رو به دهن بکنن! اخر سر هم کشیش همان نون رو خورد. زن و شوهر سمت همون نیمکتهای قبلیشون برگشتن.

 

 

یکی از همراهان داماد میز رو نزدیک نیمکتها گذاشت. کشیش هم به سر میز اومد و مردم به ردیف پشت سر هم صف کشیدن و کشیش یک تکه نون مقدس شده به دهن هر یک میگذاشت. اونها هم دست کشیش رو میبوسیدن من که با اون خنده هام اصلا روم نمیشد برم نون مقدس بگیرم ، خداییش علاقه ای هم نداشتم. بعد از تمام شدن نونها  کشیش پشت تریبونش رفت و بعد از یک سری دعای خیر ختم جلسه رو اعلام کرد.

 عروس و داماد جلوتر از همه و به دنبالشون اقوام نزدیک عروس و داماد از سالن کلیسا خارج شدن.

 

ساعت نزدیک ۵ بود. یه نفس راحت کشیدم. قرار بود برای پذیرایی به یه سالن دیگه کلیسا بریم. جلوی درب ورود مانی و نامزدش رو ملاقات کردیم. جمعیت پراکنده پشت میزها نشسته بودن. میزها با یه کاسه که توش سیب درختی بود تزعین شده بود، لیوانهایی که اسم دارسی و ناچو رو شون حک شده بود هم سر میز قرار داشت و اخر مراسم هر کسی میتونست یکی از لیوانها با خودش به یادگار ببره. سالن غذاخوری یک سالن خیلی معمولی بود که میزهای غذاخوری با صندلیهای فلزی دورش چیده شده بود. غیر از کاسه سیب و ۴ لیوان چیز دیگری روی میز نبود. 

یک میز هم اول سالن جلوی درب ورودی قرار داده شده بود که مردم هدایاشونو روی میز گذاشتن. از کنار میز که رد میشدم تکه های سنگ رو دیدم که روی میز چیده شده بود. مانی هم هدیه سنگ برده بود. 

از شدت گرسنگی یکی از همون سیبها رو خوردم تا اینکه اعلام کردن غذا اماده است و بریم از خودمون پذیرایی کنیم.  بشقاب و قاشق و چنگال یک بار مصرف را از گوشه میز برمیداشتم و هر چه دوست داشتیم از روی میز میتونستیم برداریم. غذاها دستپخت خود مدعووین بود. قیافه غذاها رو که دیدم از هیچ کدومشون خوشم نیومد. همش غذای سرد و ترکیب غذاهای گیاهی و کلی سس مایونز و ماکارونی بدون گوشت... مقدار کمی از هر چی که ظاهرش بهتر بود برداشتم و اخر سر  هم یک قطعه پای سیب. یه بطری اب هم گرفتم. حتی حال عکس گرفتن از میز شام رو نداشتم!

 

 

اولین لقمه رو که تو دهنم گذاشتم دیگه نتونستم به بقیش نگاه کنم. سرد ، روغن های به هم چسبیده، بینمک، نپخته، پر از سس مایونز، بدمزه، از دسرش کمی خوردم. کمی با مانی و  کاندا حرف زدیم. کاندا که اولش خیلی خشک و سرد بود یخش باز شد و تونستیم یکم با هم رابطه برقرار کنیم، پاشا و مانی هم از خاطرات جالب دوره دانشگاهیشون میگفتن. دیگه حسابی خسته شده بودم و غذایی هم که نخورده بودم. تا اخر مراسم نموندیم رفتیم از عروس و داماد خدافظی کنیم و کادوشونو بهشون بدیم. نچو منو شناخت عروس خانم سرش شلوغ بود و زود ما رو تنها گذاشت، نچو یکم باهام شوخی کرد و از احوالات قدیم پاشا برام حرف زد و کلی خندیدیم. کارت تبریک و چک رو که به نچو دادیم تاش کرد گذاشت تو جیبش. کلی سعی کرده بودیم که چک تا نخوره، نچو بود دیگه!!!

توی راه حالت ضعف شدیدی بهم دست داد. از پاشا خواستم از مک دونالد یه بستنی برام بگیره. اشتهام به غذا کور شده بود. مکدونالد که همیشه بستنیهای خوشمزه ای داشت و عادت عصرانه ما شده هر وقت پاشا از سر کار میاد و حال داشته باشه یه سری به مکدونالد و بستنیش میزنیم. به نظرم طعم بستنی خودمون با شیر محلی رو میده. ۲،۳ تا مکدونالد ایستاد ولی هیچکدوم بسنی نداشتن. گفتیم بریم چیک فیله که ساندوچاش به ارگانیک بودن معروفه، حتی مزارع سبزیجات و مرغ داریهای خودشون رو دارن. اون هم فست فود سالمی بود. گفتم بریم اینبار بستنی چیک فیله رو امتحان کنیم. بسنیش زرد و زیادی شیرین بود. زبر هم بود. بستنی رو نتونستم بخورم و انداختم دور. پاشا یکم فیله انگشتی مرغ هم گرفت بود. گشنم بود. با اصرار پاشا یه گاز از فیله های اون زدم ولی اونم به دلم ننشست!

 

به هتل که رسیدیم و هنوز پامو تو اتاق نگذاشته بودم که حالت تهوع شدیدی پیدا کردم . معدم تحمل غذا رو نداشت. اونهم اون غذاهای وحشتناک رو. شب عروسی پایان خوشی نداشت ولی تجربه جالبی بود که به ندرت ممکن بود برامون تکرار بشه. لااقل عروسی روحانی رو هم دیدیم!!!

شب به هتل رفتیم قرار شد صبح از هتل تسویه حساب کنیم، به خونه قدیمیمون بریم، ساعت ۷ شب هم که بلیط برگشت داشتیم...

ادامه دارد...

 پ.ن

برای شنیدن اهنگ هالالویا از اپارات یا باید دانلود بشه یا یه بار اجرا بشه که کلش دوان لود بشه. اولین بار که پخش میشه ممکنه قطع و وصل بشه :)

عروسی روحانی !!! (۲)

 

صبح صبحانه رو توی هتل به صورت سلف سرویس خوردیم. با اینکه هتلش مجلل و امکانات اتاقش عالی بود صبحانش تعریفی نداشت. عروسی ساعت ۱:۳۰ بعد از ظهر بود. قرار شد یه سری به دانشگاه قدیمی پاشا "یوتی استین" بزنیم، به هتل برگردیم و بعد از کمی استراحت به عروسی بریم.

Univercity Of Texas at Austin یک دانشگاه دولتی و بزرگه با  وسعت۵۸۰ هکتار که در سال ۱۸۸۱ میلادی تاسیس شده؛ با ۵۰ هزار دانشجو و بیش از ۲۴ هزار استاد و پرسنل در رتبه بندی دانشگاههای برتر امریکا در مقام ۱۷ قرار داره. نزدیک به ۱۷۰ رشته لیسانس، فوق لیسانس و دکترا در این دانشگاه تدریس میشه و با داشتن ۱۷ کتابخانه و بیش از ۱۰ میلیون جلد کتاب و مجله، هفتمین کتابخانه بزرگ دانشگاهی امریکا به حساب میاد.

ورودی دانشگاه با داشتن حوض فواره دار و مجسمه های برنزی و درختان سر به فلک کشیده، اون رو به یه پارک شبیه کرده بود. مجسمه های برنزی حوض کار دست یک هنرمند ایتالیایی بود که سال ۱۹۳۳ به یادبود دانشجویان و اساتید کشته شده دانشگاه در جنگ جهانی اول ساخته بود. دانشگاه شمال مرکز شهر و محله خوبی بود و تا ساختمان مجلس چند دقیقه پیاده‌روی بیشتر راه نداشت. دانشجوهای شاد و خندان رو که میدیدم چطور از دوره دانشجویی و محیط دانشگاشون لذت میبرن یاد دانشگاه خودم افتادم. دانشگاه ما اون زمان تازه ساز بود و دور از شهر یک جای خشک و برهوت ساخته شده بود و بیشتر به ساختمان دبیرستان شباهت داشت. از اتوبوس که پیاده میشدیم، ۱۰ متری میبایست تو جاده خاکی راه بریم که به ساختمان اصلی برسیم. چادر های مشکی که از باید های دانشگاه بود همیشه خاکی میشد. حتی سالن غذاخوری یا مخابرات و پست هم نداشتیم و مجبور بودیم پیاده از وسط خاک و خل به دانشگاه فنی بریم.

             

 

 

 

 

                  

 

 به بالای پله ها نزدیک برج اصلی که مرکز دانشگاه قرار داشت رسیدیم، دانشجویان دختر و پسر رو دیدیم که مشغول تمرین و اماده شدن برای مسابقات وزنه برداری بودن! دانشگاه استین از لحاظ ورزشی یکی از مطرح ترین دانشگاههای سطح کشوره و تیمهای بیسبال و فوتبالش در مسابقات کشوری چندین مدال کسب کرده که از افتخارات مردم شهر استین به حساب میاد. برج اصلی دانشگاه که ۹۴ متر طول و ۳۰ طبقه داشت محل ساختمانهای اداری دانشگاه و دفاتیر اساتید بود . بالای برج مجموعه ای از ۵۴ ناقوس قرار داشت که هر ربع ساعت از ۶ صبح تا ۹ شب به صدا درمیان و در مناسبتهای ویژه ای در سال با نورافکنهای سفید و نارنجی روشن میشن. رنگهایی که سمبل دانشگاه و لگوی دانشگاه استین به حساب میان. 

 

 

 

 

 

 

وقتی چهره خوشحال پاشا رو میدیدم که چه طور با شوق و ذوق از خاطرات دانشگاه حرف میزنه و منو به این ور اونور میکشونه، منم ذوق زده شده بودم! اولین جایی که بهم نشون داد خوابگاهش بود. خوابگاه اسمش جستر سیتی بود که از نظر امکانات رفاهی واقعا به یه شهرک شباهت داشت.۲ اپاتمان مجاور هم که برج غربی قدیمیتر بود و ۱۴ طبقه داشت و برج شرقی جدیدتر و ۱۰ طبقه بود. اتاق پاشا طبقه ۸ ساختمان غربی بود. تفاوت خوابگاه شرقی و غربی این بود که اتاقهای سمت غرب از پیش مجهز شده بودن و طرف شرقی هر کس میتونست بر اساس سلیقش اتاقش رو تجهیز کنه. خوابگاه ها در مجموع گنجایش ۳۳۰۰ دانشجو رو داشت. چیزی که برام جالب بود قاطی بودن دختر و پسر توی خوابگاه بود البته اتاقهاشون پسرانه دخترانه بود. 

یکشنبه اخر هفته بود و خوابگاه ساعت ۱۰ صبح شور و هیجانی نداشت. لابد شب قبل طبق عادت استینیها تا پاسی از شب در بارها و رستورانها خوش میگذروندن و روز تعطیل باقیمانده رو به استراحت مشغول بودن.

 سالن مطالعه و کتابخونه طبقه اول بود و طول راهروی اصلی رستوران، سوپر مارکت، چندین فروشگاه و کافی شاب به چشم میخورد. حتی اداره پست، سینما، اتاق لباس شویی که چندین ماشین لباسشویی و خشک کن داشت،  باشگاه ورزشی، اتاق کنفرانس و گردهمایی و سالن غذاخوری هم داشت. اداره پست هر دانشجو که درخواست داده بود یه صندوق پستی هم به نامش بود.

صبحانه و ناهار و شام برای ساکنین خوابگاه مجانی بود. پاشا بهم گفت تنوع غذایی که هر روز سرو میشه انچنان زیاده که به یه رستوران شباهت داره و منوی غذا توی وبسایت خوابگاه هر هفته اپدیت میشه. علاوه بر غذا میوه و دسر و نوشیدنی هم روی میزهای کنار سالن کنار گذاشته شده که دانشجو میتونه هر چی دوست داشت انتخاب کنه. بازم یاد دانشگاه خودم افتادم، در حالی از یه طرف چادم رو به سختی نگه میداشتم دست دیگم سینی بود و تو صف طویل به هم فشرده میایستادم و و یه کفگیر پلو ،خورش یا ۲ سیخ کباب تو بشقابم میذاشتن. اگه ضیافت میکردن یه کاسه ماست یا سالاد هم اضافه میشد.

ادامه نوشته

عروسی روحانی !!!(قسمت اول )

 

 پاشا زمانی که دانشگاه آستین در خوابگاه زندگی میکرد ۳ هم اتاقی داشت.۲ نفر آمریکایی و سومی مکزیکی. خودش زیاد توی خوابگاه نمیموند. اکثر اوقات تو کتابخانه مشغول درس خوندن بود، بقیه وقتش هم سر کلاس درس دانشگاه یا مشغول کار بود. بین هم اتاقیها با نچو رفیق شد. نچو اصالتن مکزیکی بود و برای گذروندن دوره دکترای فیزیک به دانشگاه یوتی آستین اومده بود. ادم ساده و عجیبی بود. اهل فلسفه بود و سنگ جمع میکرد. اون هم سرش با درس و دانشگاه گرم بود و مثل پاشا اهل تفریح و خوش گذرونی نبود. پاشا برام تعریف کرده زمانی دانشگاه میرفت چند ترم واحد زبان اسپانیایی گرفته و هر چه اصرار میکرده نچو باهاش اسپانیایی حرف بزنه قبول نمیکرد و جوابش این بود " اسپانیایی حرف نمیزنم. میخوام انگلیسی یاد بگیرم!!

پاشا یکی از سفراش به ایران براش یک سنگ از رودخانه به یادگار برده بود.

 ایران که بودم عکس ۴ هم اتاقی رو دیده بودم که هر ۴ تاشون کلاه حصیری مکزیکی به سر گذاشته بودن. ۲ هفته پیش پاشا ایمیلاشو که چک میکرد چشمش به ایمیلی افتاد.. ایمیلی از نچو که ما رو به جشن عروسیش دعوت کرده بود. عروسی نچو و دارسی!!

اینکه بعد از ۱۴ سال هنوز پاشا رو به عنوان یک دوست صمیمی به یاد داره و براش کارت دعوت فرستاده برام جالب بود. تا به حال هیچ کدوممون عروسی خارجی نه دعوت داشتیم نه رفته بودیم. دیدن و تجربه رفتن به عروسی فرنگی برام هیجان انگیز بود.  نمیدونستم چی کادو ببرم؟ لباس رسمی و ماکسی عروسی بپوشم؟ مراسم کجاست؟ کلیسا، سالن، باغ؟...  طبق معمول تلفن رو برداشتم و به آبجی خانم زنگ زدم که حداقل ببینم کادو چی باید ببرم؟ اون چندین عروسی خارجی رفته بود و حتما میدونست. در مورد کادو بهم گفت اول بپرسین Rejistration list دارن یا نه؟ اگه نداشتن ظرف ، گلدون یا لیوان کریستال بگیر یا پول نقد با یه کارت تبریک بهشون بدین. 

 

registration list یه لیست اینترنتی از وسایل مورد نیاز کسایی هست که میخوان ازدواج کنن یا بچه دار بشن. مثلا برای مراسم Baby Shower که شبیه مراسم شب ۶ تولد نوزاد هست، مادر چند ماه جلوتر از زایمان، فروشگاهی رو انتخاب میکنه که وسائل مورد نیاز نوزاد رو داشته باشه و توی وب سایت اون فروشگاه ثبت نام میکنه . توی وبسایت شکل و قیمت همه وسائل مورد نیاز نوزاد نوشته و کشیده شده. مادر هر چیزی فکر کنه مورد استفاده نوزادش هست از پوشک، پستونک و شیر خشک و لوازم بهداشتی نوزاد گرفته تا گهواره و صندلی ماشین و کفش و لباس و ...  به هر تعداد که بخواد انتخاب میکنه و در نهایت ادرس وبلاگ رو با کد ثبت نام به مدعووین میفرسته. مهمانها هم بر اساس سلیقه و پولی که میخوان خرج کنن اجناسی رو انتخاب میکنن و اینترنتی پولشو با کردیت کارت میدن. هدیه رو فروشگاه کادو شده به صورت مجانی به خونه طرف پست میکنه. راستش چیزی از registration عروسی نمیدونستم.

 پاشا که هنوز شماره تلفن نچو رو داشت باهاش تماس گرفت که از چگونگی عروسی و مکان و registration list خبر دار بشه. بعد از نیم ساعتی حرف زدن و تجدید خاطرات گذشته  معلوم شد نچو هنوز همون ادم سابقه. نه اهل تشریفات بود نه مراسم آنچنانی. هنوز دوچرخه ای که ۱۴ سال پیش پاشا بهش داده بود نگه داشته بود و با همون به این طرف و اون طرف میرفت. هنوز مثل سابق سنگ جمع میکرد، گیاهخوار هم شده بود. registration list رو قرار شد ایمیل کنه.

 

registration list  به نظر من یکی که عجیب بود. 

" کمک برای هزینه عکاس و چاپ عکسهای عروسی، کمک به پرداخت هزینه کلیسا، کمک به اوردن کشیش از مکزیک ، هزینه سفر به ایتالیا برای هانیمون ..  ادرس وبسایت اژانس مسافرتی و کلیسا و عکاسی رو هم داده بود که هر کی به هر جا میخواد در دادن خرجها کمک کنه. غذا هم  اعلام کرده بود که به صورت پالتاکه. هر کسی یه غذایی ، دسری بپزه و با خودش بیاره!! غذاش هم گیاهی باشه!

 توی اینترنت نمونه های registration عروسی رو که دیدم فهمیدم چرا پاشا میگفت نچو ادم عجیبیه. اینجاییها هر چی وسایل خونه و آشپزخونه و دکوراسیون... بخوان درخواست میکنن. خوبی این registration list اینه که مثل ایران نیست که شب سوم عروسی هر کی هر چه میخواد میبره و اخر مراسم ۷،۸ نمونه جنس تکراری رو دست عروس و دوماد باد میکنه!

 خیالم راحت شد. زیاد لازم نبود تدارک عروسی ببینم. بین همه مواردی که در خواست کرده بود تصمیم گرفتیم به جاش یه چک بنویسیم و  با یک کارت تبریک همونجا تو عروسی به دست عروس و دوماد بدیم.

 

ادامه نوشته

سفرنامه نواسکوشا قسمت آخر

 

کم کم صف منتظرین پشت در رستوران زیاد میشد. عده ای از کارکنان مشغول چیدن میز و صندلی در فضای جلوی رستوران بودند. بر خلاف همیشه که عاشق نشستن در فضای باز بودم، هوا اونقدر سرد بود

که دلم میخواست هر چه سریعتر درها باز بشه و به داخل برم. دقیقا سر ساعت ۸ در رستوران باز شد. مردم حواسشون بود چه کسانی جلوتر از اونها منتظر بودن و نوبت  ورود به رستورانو رعایت میکردن. گارسونی با دادن منوی غذا مشتریها رو به سمت میزها هدایت میکرد. بعد از ۲ دقیقه گارسون دیگری سر میز برمیگشت و سفارش غذا رو میگرفت.

من تست فرانسوی سفارش دادم، پاشا هم صبحانه معمول آمریکایی. "french toast " نونهای تستی هست که در مخلوطی از شیر و تخم مرغ  همزده با کمی روغن، نمک، دارچین غوطه ور میشه و بعد از نرم شدن، در ماهیتابه به حدی که ۲ طرفش طلائی بشه سرخ میشه. با پودرشکر و یا میوه های خورد شده مثل موز و توت فرنگی و بلوبری تزئینش میکنن و  اخر سر با شیره درخت چنار سر میز سرو میشه. 

 

"  American Breakfast " هم که مواد اولیش ۲ تا تخم مرغه که به هر روشی خواستی نیمرو یا خاگینه سفارش میدی. با هش بروان  که همون سیب زمینی رنده شده و سرخ شده است. کنارش نون تست یا مافین، سوسیس یا ورقه های نازک بیکن که یکیشونو انتخاب میکنی . من دوست دارم انواع و اقسام غذاها رو تست کنم و مزشونو امتحان کنم، ولی پاشا ریسک پذیر نیست، همیشه همون غذایی که باب طبعشه و براش شناخته شده ست سفارش میده. مثل من نیست که گاهی از سفارشش ناامید بشه. سالن حسابی شلوغ شده بود. صبحانه به خصوص قهوه حسابی چسبید، تصمیم گرفتیم فردا قبل از تخلیه هتل به همین رستوران برگردیم.

 بی معطلی سوار ماشین شدیم و دوباره به اون طرف رودخانه رفتیم که مکانهای ندیده رو ببینیم. نمای شهر لوننبرگ از اون سمت آب زیبا بود و میخواستم عکسهای بیشتری ازش ثبت کنم. گلهای خودرویی که کنار جاده و جلوی خونه ها روییده بودن زیبایی خاصی به مسیر میداد..

 

 

 

 

 

 

ادامه نوشته

سفرنامه نواسکوشا (۶)

  

وارد بازار کشاورزان شدیم. میزهایی سرتاسر ساختمان گذاشته شده بود و هر کس بساطی پهن کرده بود. محصولاتی که کار دست شهروندان همان ناحیه بود. از گلدوزی و بافتنی و لباس و هنرهای دستی و چوبی گرفته تا  سبزی، میوه. نان، ادویجات و انواع اقسام پنیر و مربا و دستپخت های خانگی..

بزرگترین فارمرز مارکتی که تا به حال دیدم بازار قدیمی Jean-Talon  مونترال بود که از سال ۱۹۳۳ کارش را شروع کرده. این بازار بزرگترین بازار کشاورزان، در آمریکای شمالی محسوب میشه. اونجا به یک دهکده کوچک شلوغ  شباهت داشت که هر چیزی فکرش رو بکنین توش پیدا میشد و چه تابستون و چه زمستان شلوغ و پرجمعیت بود. انواع و اقسام میوه های محلی و سبزیجات، گل و گلدان. فراورده های دامی، انواع و اقسام تخم مرغ، کارهای دستی، ادویه جات، زیورالات، روغن،... همه چی داشت. مثل بازارهای قدیمی خودمون, با این تفاوت که همه محصولات دسترنج مردمان همون شهر و استان بود.

جایی که رفتیم، یک دهم بازار مونترال هم نمیشد. یک سالن کوچک سر بسته بود. البته با جمعیت ۲۰۰۰ نفری لوننبرگ چیز عجیبی نبود. کمی در فارمرز مارکت قدم زدیم. دیدن کودکان مهدکودکی که با طنابی به هم وصل شده بودن که احیانا گم نشن. خانمهایی که مشغول خیاطی و بافتنی بودن، افرادی که آشپزی میکردن و نون میپختن .کسایی که با چوب تخته های آشپزخانه و کارهای چوبی درست میکردن .. حس خوبی بهم میداد. مدتها بود فارمرز مارکت نرفته بودم. شهر ما روزهای شنبه راستای یک مجموعه تجاری، مردم بازاری رو به پا میکنن ولی محصولاتش اونقدر متنوع نیست و جمیت زیادی هم ازش استقبال نمیکنن.

 

 

 

 

 

ادامه نوشته

سفرنامه نواسکوشا (۵)

 از خواب بیدار شدیم طبق معمول صبحانه ساعت ۸:۳۰  سرو میشد. مدتی وقت داشتیم و قدم زنان به سمت اسکله که روبروی هتل قرار داشت به راه افتادیم. ماهیگیران کار صبح گاهیشونو ساعتها پیش شروع کرده بودن، هوا  ساعت ۵ روشن میشد و دریاچه پر از قایقهای کوچک و بزرگی بود که در کمین ماهیها توقف کرده بودن.

اینجا بود که فهمیدم ماهیگیری عمده ترین شغل و کسب درامد مردمان ناحیه ست. جلوی اسکله پارک کوچکی بود که روی لوحهای سیاه اسامی ماهیگیران و دریانوردانی که در دریا جونشون رو از دست داده بودن، به یادبود حک شده بود. کمی در کوچه ها قدم زدیم. حتی تیر چراغ برق هم با دکور شکل ماهی و گلدانی پر از گل تزئین شده بود. قدم زدن در هوای خنک در کوچه هایی که از در و دیوار با گل پوشیده شده بود، حس زندگی به ادم میداد. بر خلاف شهرهای بندری که بوی ماهی همه جا به مشام میرسه اثری از بوی مشمئز کننده نبود. شهر به همان زیبایی بود که آبجی خانم وعده داده بود با کلی سوژه رنگی برای عکاسی. خدا رو شکر میکردم با دوربینی سفر کردم که قلق کار کردن باهاشو بلد بودم.

 

 

 

 

 

 نزدیک ساعت ۸:۳۰  به سمت ساختمان آبی رنگ براه افتادیم. 

دکوراسیون داخل خانه زیبا بود و از عکسها و اشیا قدیمی چیدمان شده بود. یک میز گرد که روش انواع نوشیدنیها مثل آب، شیر، ۲،۳ نمونه ابمیوه چیده شده بود وسط مهمانخانه قرار داده شده بود و سالن غذاخوری در اتاق مجاور بود.

ادامه مطلب..

ادامه نوشته

سفرنامه نواسکوشا (۴)

 

طول مسیر هر جا منظره چشم نوازی به چشم میخورد پاشا سریعا جای پارکی پیدا میکرد و من بی معطلی پیاده میشدم و عکس میگرفتم. از زمینهایی که سراسر پوشیده از گل های زرد و صورتی و سفیدرنگ بود، از زمینهای زراعی پوشیده شده با خوشه های گندم، ذرت و بوته های سیب زمینی، درختان سیب، که در ردیفهای منظم کاشته شده بود و رنگ سرخ خاک، زیباییشون رو دو چندان کرده بود. 

بعدها خواندم طبق سرشماری سال ۲۰۰۶, ۳۹۰۰ مزرعه به طول ۴۰۰ هزار هکتار  تحت کشت و زرع سبزیجات، میوه و سایر مواد غذاییه. نزدیک به ۲۰۰۰ کشاورز و دامدار که نزدیک ۳۰ درصد آنها زن هستن در این منطقه فعالیت دارند و ۴۰ ساعت در هفته کار میکنن. 

سالانه دو میلیون سیب زمینی، ۴۰ میلیون پوند توت فرنگی و ۲۰۰ میلیون پوند سبزیجات تازه که عمدتا براکلی و هویج و سیب زمینی هستن برداشت میشه. بخش دامداری بیش از ۳۶ هزار راس گاو و ۲۲۶ هزار گوسفند داره. سالانه ۷۲ میلیون پوند مرغ و ۱۸ میلیون شانه تخم مرغ و بیش از ۱۷۳ هزار لیتر شیر تولید میکنن و به نقاط دیگر کانادا صادر میکنند.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

ادامه نوشته