وارد کلیسا شدیم، داخل کلیسا هم نسبتا ساده بود و زرق و برق کلیساهایی که تا به حال دیده بودم نداشت. چند خانوار قبل از ما روی نیمکت ها نشسته بودن. خیلی دوست داشتم نزدیکتر به صحن کلیسا بشینم که واضحتر از مراسم و عروس و دوماد عکس بگیرم. دوربینمو دیگه نبرده بودم وبال گردنم میشد به خصوص که یه لنز اضافه و کیف کوله پشتی هم براش گرفتم. اینقدر کیفش سنگین بود که بردنش به جشن عروسی عاقلانه نبود و تصمیم گرفتم با موبایل عکس بگیرم. با موبایل هر چی عقبتر میشستیم عکسام کم کیفیتتر میشد و سر و کله و دست و پای مدعووین هم تو کادر قرار میگرفت. از اونجا که ردیفهای اول به خانواده و اطرافین نزدیک عروس و داماد تعلق داشت و رزرو شده بود، ما هم غریبه بودیم به ناچار چند نیمکت عقبتر نشستیم.

نیم ساعتی طول کشید که کم کم سرو کله مدعووین پیدا شد و روی نیمکتها نشستن. جمعیت زیادی نبود، شاید ۴۰،۵۰ نفر. و بیشتر نیمکتهای کلیسا خالی بود. اکثرا از همون لحظه نشستن کتابهای انجیل رو از کشوهای جلوی نیمکتها برداشتن و شروع به انجیل خوندن کردن. راحت نبودم از جمعیت عکس بگیرم، توی کلیسا که به ظاهر خیلی مذهبی بود کسی رو ندیدم فکر عکس گرفتن باشه.
بین مدعووین پاشا یهویی چشمش به یکی از همکلاسیهای دانشگاه استینش افتاد. "مانی" هم به عروسی دعوت شده بود. مانی اصفهانی و پسر باهوش و زبر و زرنگی بود.۱ سال از پاشا عقبتر بود. از ۱۴ سالگی همراه خانوادش به امریکا اومده و همینجا مدرسه و کالج رفته بود و بالطبع ییشتر امریکایی شده بود. ازمایشگاه دانشگاه به صورت پاره وقت هر دو کار گرفته بودن و فلبوتومی میکردن. او هم عشق پزشکی داشت و در نهایت هم تخصص اشعه درمانی بیماران سرطانی رو امسال گرفته بود. "Radiation Oncology ".
با دوست دخترش که فقط ۳ ماه آشنا شده بود و قرار ازدواج داشتن به عروسی اومده بود. ''کاندا' اهل تایلند و حتی یک کلمه فارسی حرف نمیزد. با خودم فکر کردم چطور مانی میتونه با کسی که هم فرهنگ و همزبون خودش نیست رابطه برقرار کنه. پای یک عمر زندگی درمیونه! البته برای اینجاییها چیز غیر متداولی نیست. به خصوص خودش و خانوادش سالها اینجا زندگی کرده بودن. احتمالا زبان مشترکشون انگلیسی میشد. شاید برای من ازدواج با یه خارجی عجیب بود! خلاصه دیدن دوست قدیمی که اوایلی اومده بودم امریکا دیده بودمش جو دیگه ای به عروسی داد، حداقل احساس غریبی نمیکردیم.
تا شروع مراسم ۴۵ دقیقه ای معطل شدیم. کم کم داشتم به استانه گرسنگی نزدیک و نزدیکتر میشدم.
بلاخره با صدای زنگ کلیسا مراسم شروع شد. در حالی که نوای موسیقی مذهبی در فضا پخش میشد، کشیش با لباسی سفید و صلیبی در دست وارد شد. همگی به احترام کشیش از نیمکت بلند شدیم . ردیف به ردیف بعضی از مدعووین از نیمکتها خارج میشدن و جلوی کشیش زانو میزدن تا دست کشیش رو ببوسن. کشیش هم صلیبش رو به سرشون میکشید و مقدسشان میکرد!؟
کشیش که در جایگاه قرار گرفت داماد وارد شد. در حالی که به ارامی طول سالن رو طی میکرد نگاهی به چپ و راست میکرد سری تکان میداد و لبخندی به مدعووین میزد. به سمت کشیش رفت، دست کشیش را بوسید و به سمت نیمکت اول که مادرزن و مادرش نشسته بودند به راه افتاد. (تمام این حرکات سلو موشن انجام میشد) . بازوی مادر و مادر زنش را گرفت و ۳ نفری به سمت تریبون به راه افتادند. سرها را پایین انداختند و کشیش از انجیل چندین ایه خواند و دعا کرد. بعد از اتمام سخنان کشیش، مادرها بازو در بازوی داماد چند شمع روشن کردند و بعد به همان منوال بازوها حلقه شده داماد مادرها را تا دم نیمکت همراهی کرد و خودش به بالای صحنه گوشه سالن رفت و ایستاد .

بعد از نشستن مادر شوهر و مادرزن، ۳ bridesmaides یا ساقدوش عروس با لباسهای بلند مشکی پشت سر هم طول سالنو طی کردن و گوشه سمت راست سالن ایستادن. groomsmen ها هم که ۳ نفر از دوستان صمیمی داماد بودن به همین ترتیب با همون ارامش بالا رفتن و سمت چپ سالن قرار گرفتند؛ نچو هم به انها پیوست.
عروس که دست در دست پدر وارد شد سالن هیجان تازه ای گرفت. همه سر برگرداند، از جای خود بلند شدن و به عروس و پدرش تبریک گفتن. من هم وسط گیر و بیر فرصتی میشد با موبایلم عکس میگرفتم. عروس به محض وارد شدن به کلیسا با صدای بلند گریه سر داد. از کنار نیمکت ما که رد میشد، قیافه اش را دیدم که با دهن باز چه جور زار زار گریه میکند توی دلم خندم گرفت. مگر به مسلخگاه امده بود؟ نمیدونم گریش گریه خوشحالی بود یا گریه جدایی از خانواده؟! معلوم بود عروس زیادی احساساتی ست. داماد به پیشواز عروس امد، پدر دست عروس و داماد را در دست هم گذاشت. عروس و داماد از پله ها بالا رفتند و روی صندلیهایی که برایشان تعبیه شده بود نشستند.


پسر بچه ای یک میز که روش یک پیاله نان خشک و یک پارچ اب مقدس بود وسط سالن کمی جلوتر از نیمکت ما قرار داد و خودش کنار والدینش نشست.

از این مرحله مراسم به دست کشیش افتاد. سخنانش را با خوشامد گویی و چندین پاراگراف از انجیل و ایاتی در مورد ازدواج و اجر و ثواب پدر و مادر،... بیان کرد. گاهی انجیل رو به صورت ریتمدار میخوند و مردم که انگار انجیل رو از حفظ بودن همراهیش میکردن. ما که زبان سریانی بلد نبودیم سری تکون میدادیم. من بیشتر به فکر قار و قور شکمم بودم تا مراسم دعای کشیش! اینکه مسیحیون خوندن انجیل و دعا رو با اهنگ و موسیقی انجام میدن برام جالب بود. ظاهرا توی انجیل هم از موسیقی و فواعدش تعریف شده و از زمانهای قدیم ارگان یکی از الات موسیقی متداول داخل کلیساها بوده. .
مراسم با صدای زیبای خانمی که یه اهنگ مذهبی میخوند ادامه یافت. مردم هم همراهیش میکردن. شعر و اهنگ هالالویا در وصف و ستایش خداوند سروده شده بود و اهنگ شناخته شده ای بود که مواقع شادی به صورت دسته جمعی خونده میشد. همه این قطعه موسیقی رو از حفظ بودن.. شعر و موزیک و صدای خواننده برام اونقدر دلنشین بود که من هم به قسمت هالالویا (سبحان الله) میرسید با جمع همصدا میشدم. بقیشم که بلد نبودم!!
بعد از قسمت جذاب عروسی، مراسم دعا شروع شد. کشیش دستاش رو به سمت بالا میبرد یعنی بیایستید، ۱۰ دقیقه دعا میخوند، بعد با دستهایش به زمین اشاره میکرد یعنی بنشینید. این مراسم بشین پاشو و دعا خونی تا نیم ساعت ادامه داشت. من یکی رو که از پا دراورد. در حالی از زور خستگی و گشنگی نای بلند شدن نداشتم، پاشا بهم اشاره میکرد بلند شو زشته دارن نگات میکنن الان دیگه تموم میشه. خلاصه یه ۱۰ دقیقه دیگه به خاطر پاشا به بشین و پاشو ادامه دادم!!! ولی این ختم ماجرا نبود!
مراسم حلقه کنان عروس و داماد هنوز ادامه داشت. عروس و داماد به سمت کشیش خونده شدن .یکی از دوستان عروس حلقه رو به دست عروس داد و به همین ترتیب طرف داماد یکی حلقه رو به داماد داد. قبل از دست کردن حلقه ها هر کدوم متنی که برای طرف مقابل اماده کرده بود خوندن و بعد از اتمام دعاهای خطبه عقد!!! حلقه ها رو دست هم کردن و همدیگرو، بوسیدن. بعد یک لحظه بیخبر عروس و دوماد به پشت صحنه رفتن که اون قسمتش دیگه سانسور بود و ما خبر نشدیم چه اتفاقاتی پشت صحنه افتاده. بعد از مدتی انتظار بلاخره عروس و دوماد در سالن حاضر شدن.
مرحله نهایی ماجرا دیگه خوشی مراسم رو تکمیل کرد. یکی از ۳ دوست داماد میزی که وسط سالن گذاشته شده بود بلند کرد و جلوی کشیش گذاشت. کشیش هم یک بشقاب که توش معلوم نبود چی بود از گنجینه پشت سرش برداشت و با احتیاط سر میز برگشت. کیمیاگری کشیش شروع شد. اب مقدس را روی نانها ریخت. ارام با خودش ورد و دعا میخواند و صلیبش را به ظرف میزد، من که یاد جادوگر کارتونهای کودکی افتاده بودم با دقت نگاش میکردم که فوت و فنشو یاد بگیرم. بشقابی که از پشت سرش اورده بود و انگار چیزی شبیه پودر داخلش بود با دقت تمام با معجونش مخلوط کرد. وقتی با کوبیدن کف دست به ته بشقاب مراقب بود ذره ای از پودر با ارزش ته ظرف باقی نماند و هدر نره خندم گرفت. ول کن هم نبود. دیگه نتونستم جلوی خندمو بگیرم!!!
در حالی که همه در حالت روحانی و مسخ شده به کشیش نگاه میکردن اشک از چشمای من سرازیر بود. پاشا هی میگفت زشته ابرومونو بردی ولی دست خودم نبود. نمیتونستم خندمو کنترل کنم! و هر چه پاشا میگفت بده زشته خودتو کنترل کن من بیشتر خندم میگرفت.
خلاصه به خیر گذشت.
عروس و داماد به سمت کشیش خوانده شدن. کشیش یه نون از ظرف برداشت و گذاشت دهنش. نونو در اورد اول به دهان عروس کرد و بعد همون نون رو به دهن داماد کرد. جدا نمیدونم چطور از دلشون شد این نون رو به دهن بکنن! اخر سر هم کشیش همان نون رو خورد. زن و شوهر سمت همون نیمکتهای قبلیشون برگشتن.

یکی از همراهان داماد میز رو نزدیک نیمکتها گذاشت. کشیش هم به سر میز اومد و مردم به ردیف پشت سر هم صف کشیدن و کشیش یک تکه نون مقدس شده به دهن هر یک میگذاشت. اونها هم دست کشیش رو میبوسیدن من که با اون خنده هام اصلا روم نمیشد برم نون مقدس بگیرم ، خداییش علاقه ای هم نداشتم. بعد از تمام شدن نونها کشیش پشت تریبونش رفت و بعد از یک سری دعای خیر ختم جلسه رو اعلام کرد.
عروس و داماد جلوتر از همه و به دنبالشون اقوام نزدیک عروس و داماد از سالن کلیسا خارج شدن.
ساعت نزدیک ۵ بود. یه نفس راحت کشیدم. قرار بود برای پذیرایی به یه سالن دیگه کلیسا بریم. جلوی درب ورود مانی و نامزدش رو ملاقات کردیم. جمعیت پراکنده پشت میزها نشسته بودن. میزها با یه کاسه که توش سیب درختی بود تزعین شده بود، لیوانهایی که اسم دارسی و ناچو رو شون حک شده بود هم سر میز قرار داشت و اخر مراسم هر کسی میتونست یکی از لیوانها با خودش به یادگار ببره. سالن غذاخوری یک سالن خیلی معمولی بود که میزهای غذاخوری با صندلیهای فلزی دورش چیده شده بود. غیر از کاسه سیب و ۴ لیوان چیز دیگری روی میز نبود.
یک میز هم اول سالن جلوی درب ورودی قرار داده شده بود که مردم هدایاشونو روی میز گذاشتن. از کنار میز که رد میشدم تکه های سنگ رو دیدم که روی میز چیده شده بود. مانی هم هدیه سنگ برده بود.
از شدت گرسنگی یکی از همون سیبها رو خوردم تا اینکه اعلام کردن غذا اماده است و بریم از خودمون پذیرایی کنیم. بشقاب و قاشق و چنگال یک بار مصرف را از گوشه میز برمیداشتم و هر چه دوست داشتیم از روی میز میتونستیم برداریم. غذاها دستپخت خود مدعووین بود. قیافه غذاها رو که دیدم از هیچ کدومشون خوشم نیومد. همش غذای سرد و ترکیب غذاهای گیاهی و کلی سس مایونز و ماکارونی بدون گوشت... مقدار کمی از هر چی که ظاهرش بهتر بود برداشتم و اخر سر هم یک قطعه پای سیب. یه بطری اب هم گرفتم. حتی حال عکس گرفتن از میز شام رو نداشتم!


اولین لقمه رو که تو دهنم گذاشتم دیگه نتونستم به بقیش نگاه کنم. سرد ، روغن های به هم چسبیده، بینمک، نپخته، پر از سس مایونز، بدمزه، از دسرش کمی خوردم. کمی با مانی و کاندا حرف زدیم. کاندا که اولش خیلی خشک و سرد بود یخش باز شد و تونستیم یکم با هم رابطه برقرار کنیم، پاشا و مانی هم از خاطرات جالب دوره دانشگاهیشون میگفتن. دیگه حسابی خسته شده بودم و غذایی هم که نخورده بودم. تا اخر مراسم نموندیم رفتیم از عروس و داماد خدافظی کنیم و کادوشونو بهشون بدیم. نچو منو شناخت عروس خانم سرش شلوغ بود و زود ما رو تنها گذاشت، نچو یکم باهام شوخی کرد و از احوالات قدیم پاشا برام حرف زد و کلی خندیدیم. کارت تبریک و چک رو که به نچو دادیم تاش کرد گذاشت تو جیبش. کلی سعی کرده بودیم که چک تا نخوره، نچو بود دیگه!!!
توی راه حالت ضعف شدیدی بهم دست داد. از پاشا خواستم از مک دونالد یه بستنی برام بگیره. اشتهام به غذا کور شده بود. مکدونالد که همیشه بستنیهای خوشمزه ای داشت و عادت عصرانه ما شده هر وقت پاشا از سر کار میاد و حال داشته باشه یه سری به مکدونالد و بستنیش میزنیم. به نظرم طعم بستنی خودمون با شیر محلی رو میده. ۲،۳ تا مکدونالد ایستاد ولی هیچکدوم بسنی نداشتن. گفتیم بریم چیک فیله که ساندوچاش به ارگانیک بودن معروفه، حتی مزارع سبزیجات و مرغ داریهای خودشون رو دارن. اون هم فست فود سالمی بود. گفتم بریم اینبار بستنی چیک فیله رو امتحان کنیم. بسنیش زرد و زیادی شیرین بود. زبر هم بود. بستنی رو نتونستم بخورم و انداختم دور. پاشا یکم فیله انگشتی مرغ هم گرفت بود. گشنم بود. با اصرار پاشا یه گاز از فیله های اون زدم ولی اونم به دلم ننشست!
به هتل که رسیدیم و هنوز پامو تو اتاق نگذاشته بودم که حالت تهوع شدیدی پیدا کردم . معدم تحمل غذا رو نداشت. اونهم اون غذاهای وحشتناک رو. شب عروسی پایان خوشی نداشت ولی تجربه جالبی بود که به ندرت ممکن بود برامون تکرار بشه. لااقل عروسی روحانی رو هم دیدیم!!!
شب به هتل رفتیم قرار شد صبح از هتل تسویه حساب کنیم، به خونه قدیمیمون بریم، ساعت ۷ شب هم که بلیط برگشت داشتیم...
ادامه دارد...
پ.ن
برای شنیدن اهنگ هالالویا از اپارات یا باید دانلود بشه یا یه بار اجرا بشه که کلش دوان لود بشه. اولین بار که پخش میشه ممکنه قطع و وصل بشه :)