دیگه از اون روژین خندان و ملاحظه کار و صبور و مقاوم چیزی نمونده. تمام فریادهای نکشیده، اشکهای نریخته، عقده ها و حرفهای حبس شده تو سینه سرباز کردن و کوچکترین بهانه کافیه که خونه رو طوفانی کنه و اهل خونواده رو طوفان زده.

 یک دنده ای بودن مادر سر هر حرفی، بی خیالیش، فراموشکاریش، بی ملاحظه گیش ، از اون طرف لجبازی و یکدندگی بابا و انجام کارهای سنگین با وجود ارتروز شدید و شبانه سراغ قرصهای ویکودین رفتن، بیش از اندازه ملاحظه کار بودن و از خود گذشتگیش و تعارفای ناتموم سر خوردن و نخوردن! اعصابمو به شدت داغون کرده.

حساس بودن و پایین بودن استانه تحمل مادر به کوچکترین مشکل جسمی و بیان کردنش و ناله از پا درد و سردرد و بیخوابی و لثه درد و ... در حالی خیلی موضوع جدی نیست و از اون طرف سکوت بابا با همه درداش و کاهش شنواییش و خوردن هر شب مسکن و قرص خواب منو دچار یک عذاب وجدان بلاوصف میکنه. انگار جای پدر و مادر اونام و باید مثل یک دکتر و پرستار نگرانشون باشم و بهشون رسیدگی کنم. آخه جز من که کسی رو اینجا ندارن  و من کشوندمشون اینجا. باید مراقبشون باشم جایی که دستشون از همه چی کوتاهه و فرزند دیگه ای کنارشون نیست.

درد های خودم کم نیست ، گاهی که نگرانیم از درداشون به اوج میرسه کاسه صبرم لبریز میشه . دیگه تحمل شنیدن و دیدن درد اضافه ای رو ندارم  اونوقته همه مهربونیم که یه زمانی پاشون میریختم پاک به فراموشی سپرده میشه و روژین بدجنس میشه و با فریاد و اشک میخواد برگردن ایران.  بدیش اینه که فرداش میخوان زنگ بزنم براشون خونه اجاره کنم. آخه خونه اجاره کردن که خودش قوز بالا قوزه ، با این وضعیت من! این چه کمکیه؟ باز استانه تحملم لبریز میشه. شب بابا با مادر زمزمه میکرد فکر کن ما تو حصر خانگی هستیم وضعمون که از کروبی و موسوی بدتر نیست. دلم گرفت. 

 بحث های مادر با پاشا سر هیچ و پوچ هم سمباده روحم شده.  با همه مهربونیا و زحمتا و کمکای پاشا ، بی ملاحظه گی و نادونیش در انتخاب کلمات و طرز بیانش باعث ایجاد تعبیر غلط و سو تفاهم مادر زودرنج میشه . گاهی با یک شوخی ساده و کوتاه نیومدن مادر و پاشا جو خونه آنچنان متشنج  می شه که خودمو میندازم وسط و سر همه داد میزنم که خستم کردین. همه این موارد همراه با استرویید . ازدیاد دردهای جسمی  تغیرات هومونی، وسواسی شدن و تغییر شخصیتی و از کوره در رفتنای بیمورد ، منو به یک دیوانه عصبی تبدیل کرده که یک ساک دستی  با یه بلوز و شلوار و پاسپورت و شناسنامه ایرانی توش گذاشتم و با هر طوفانی میخوام خودمو نجات بدم و بقیه رو جا بذارم و برم. ولی تنها جایی که قدرت و شجاعت رفتنشو دارم پارک پشت خونه ست که زود هم لو میره.

این روزگار این روزهای منه و این پست از اوناییه که برای ثبتش مدتها با خودم کلنجار رفتم. احتمالا بعد از چند روز حذفش هم بکنم. نمیدونم.

 امروز وقت ام ار ای و دکتر و تزریق داشتم. ریپورت رادیولوژی پر از ضد و نقیضه . پاشا از دیدن نتیجه راضیه . من دقیقا درک نکردم از چی راضیه؟ زیاد فکر نمیکنم ، دکتر رو ندیدم. به پاشا سفارش کردم نتیجه هر چی باشه به پدر مادر چیزی نگه که بتونن با خیال راحت برگردن ایران. ولی میدونم ته قلبش یه چیزیه. نگرانه .نمیخواد برگردن !! میگه بودنشون کمکه. من میتونم از پس خودم بر میام .

میخوام ۲ هفته برم ایران، برادر کوچکترم ، همبازی بچگیام بچه دار شده. میخوام بچشو بغل کنم . نمیدونم ایران بمونم یا برگردم آمریکا؟