سفرنامه نواسکوشا (۴)

 

طول مسیر هر جا منظره چشم نوازی به چشم میخورد پاشا سریعا جای پارکی پیدا میکرد و من بی معطلی پیاده میشدم و عکس میگرفتم. از زمینهایی که سراسر پوشیده از گل های زرد و صورتی و سفیدرنگ بود، از زمینهای زراعی پوشیده شده با خوشه های گندم، ذرت و بوته های سیب زمینی، درختان سیب، که در ردیفهای منظم کاشته شده بود و رنگ سرخ خاک، زیباییشون رو دو چندان کرده بود. 

بعدها خواندم طبق سرشماری سال ۲۰۰۶, ۳۹۰۰ مزرعه به طول ۴۰۰ هزار هکتار  تحت کشت و زرع سبزیجات، میوه و سایر مواد غذاییه. نزدیک به ۲۰۰۰ کشاورز و دامدار که نزدیک ۳۰ درصد آنها زن هستن در این منطقه فعالیت دارند و ۴۰ ساعت در هفته کار میکنن. 

سالانه دو میلیون سیب زمینی، ۴۰ میلیون پوند توت فرنگی و ۲۰۰ میلیون پوند سبزیجات تازه که عمدتا براکلی و هویج و سیب زمینی هستن برداشت میشه. بخش دامداری بیش از ۳۶ هزار راس گاو و ۲۲۶ هزار گوسفند داره. سالانه ۷۲ میلیون پوند مرغ و ۱۸ میلیون شانه تخم مرغ و بیش از ۱۷۳ هزار لیتر شیر تولید میکنن و به نقاط دیگر کانادا صادر میکنند.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

ادامه نوشته

سفرنامه نواسکشا (۳)

 

   

 

از گارسون درخواست کردیم روی تراس بشینیم. خدا رو شکر داخل رستوران میز خالی نبود. تعجب میکردم با اون اب و هوای خوب چرا اکثر مردم داخل رستوران نشستن . هوای فلوریدا اونقدر گرم و شرجیه که چنین فصلی نشستن در تراس رستوران ممکن نیست. من عاشق نشستن توی فضای بازم، تجربه ای که اروپا و مونترال بارها تجربش کردم. حیف نیست بهترین وقت استراحتتو توی یک رستوران سرد و تاریک بگذرونی، در حالی که امکان نشستن در هوای خنک رو به یک منظره رویایی وجود داشته باشه!

 

من این سفر عاشق غذای دریایی شدم. غذایی که مدتها بعد از شیمی درمانی اشتها و میلی بهش نداشتم.  ماهیهای اون منطقه اونقدر تازه و طعمش خوب بود که طول سفر، ماهی یکی از غذاهای مورد علاقه من شده بود. بعدها با دیدن قایقهای ماهیگیری و مزارع کشاورزی فهمیدم که هر دو از مشاغل اصلی کسب درامد مردمان این شهرهای کوچک و بکر به حساب میان. فروشگاه و رستورانهای زنجیره ای اجازه تاسیس در این نواحی رو ندارن، از یک طرف نمیخوان طبیعت ناب اونجا رو با تخریب جنگلها و تاسیس فروشگاهها و رستورانهای زنجیره ای نابود کنن، از طرفی  هم کار مردم محلی اون منطقه رو کساد کنن.

به عنوان پیش غذا صدف سفارش دادیم! اولین بار ۱۲ سال پیش "رائول" شوهر یکی از همکاسیهای دانشگاهی پاشا برامون صدف ساخته بود. کاترین همسایه ما بود و هر وقت کاری داشت دختر یک سالش "میلا" رو پیش من میگذاشت تا مراقبش باشم. میلا دختر سفید، بور با صورتی گرد و دوست داشتنی بود. کاترین امریکایی و همسرش سویسی بود. یکبار با هم گاراژ سیل زدیم و خیلی از وسائلمونو به قیمت مفت فروختیم، اولین بار ما رو به سالن بیلیارد بردن و قوانین بازی رو یادمون دادن و با هم بازی کردیم. کریسمس سورپریزانه درخت کاکتوس بزرگ جلوی خونه رو با اورنومنتهای رنگین تزئین کردن که ما هم در جشنشون سهیم بشیم.  کاترین و همسرش از اولین دوستان خارجی و صمیمی ما در تگزاس بودن که هنوز هم با اینکه ایالتهامون از هم جدا شده با هم در تماسیم. کاترین یه دختر ناز دیگه به نام ایلا هم داره. اورنومنت ها هنوز هر ساله تزئین درخت کریسمس ما هستند. هر چند مستاجر قبلی درخت کاکتوس قدیمی که تو اون محله تک بود بی اجازه قطع کرده!

 

 میلا ۸ سال پیش

 

ای لا ۱ سال پیش

 

صدف وقتی تو اب جوش باز میشه، نشونه پخته شدنشه. مزش بستگی داره با چه ادویه هایی پخته شده باشه. احتمالا ایران غذای محبوب و شناخته شده ای نیست مگر مناطق شمال کشور. ولی اینجا به خصوص رستورانهای ژاپنی و چینی و آمریکایی یکی از پرطرفدارترین غذاهاست.

برای غذای اصلی من ساندویچ ماهی هداک ( haddock) سفارش دادم و پاشا خرچنگ. "هداک" یه ماهیه با گوشت نرم که برای Fish and chips استفاده میشه.

 

ادامه نوشته

سفرنامه نواسکشا (۲)

 

قبل از صبحانه کمی از خونه بیرون رفتیم. انگار جایی که رفته بودیم یک ده کوره بود که جز چندین خونه و یک پمپ بنزین یدونه مغازه چیزی وجود نداشت، در تعجب بودم این چند خانوار از کجا خورد و خوراک و پوشاکشون رو تهیه میکنن. چون تو مسیر خیلی پمپ بنزین به چشممون نخورده بود باک ماشین رو پر کردیم که وسط راه نمونیم. جایی که برای موندن انتخاب کردیم وسط راه بود. فرداش با طی ۲ ساعت به زیباترین نقاط اون استان میرسیدیم Cape Breton National Park. میخواستیم شب کامل استراحت کنیم و فردا به مسیرمون ادامه بدیم.

  

              

 

برای صبحانه به bed &breakfast برگشتیم. ما اولین کسانی بودیم که سر میز صبحانه حاضر شدیم. میزهای گرد کوچک ۲ نفره ای توی مهمانخانه و تراس رو به حیاط چیده شده بود که هر کدوم با یک گلدون گل کوچک تزئین شده بود . میز و صندلی ها، ظروف چینی گلدار، ست کره و مربا و پنیر با زیبایی روی میز چیده شده بود. 

تراس را انتخاب کردیم، هوا بعد از یک روز بارانی آنچنان دلپذیر بود که هر دمی هم از اون غنیمت بود. خود آقا برامون قهوه سرو کرد و ۵ دقیقه بعدش با بشقابی حاوی ۲ عدد مافین وارد شد. مافین یک نون انگلیسیه که کمی شیرینه شبیه کیک میمونه، نه به شیرینی کیک.

خانمش مافین ها رو توی خونه درست کرده بود و من تا اون روز مافین به این خوشمزگی نخورده بودم.

بعدش هم صاحب خونه با دو بشقاب پنکک خونگی وارد شد که اون هم خیلی خوشمزه بود. تا حالا bed & breakfast که صبحانش خونگی و دستپخت خانم خونه باشه ندیده بودم. هر چند این اولین سفر ما بود که هتل گیر نیووردیم و از این امکانات استفاده کردیم.

پشیمون شدم چرا از اونجا چند عکس از میزها و دکوراسیون خونه نگرفتم. مسافران کم کم بیدار میشدن و سر میز حاضر میشدن.

 

   

 

صبحانه که تموم میشد خانم خونه به تک تک میزها سر میزد، ازشون نظر میگرفت و با مهربانی باب صحبت رو باز میکرد. از کجا میاین؟ کجا میخواین برین، تا حالا از سفر لذت بردین؟ و روی یه نقشه دونه دونه مکانهایی که دیدنی بود، مغازه های هنری و کار دستی اطراف, که تعدادشون زیاد نبود و یه راه درامد ساکنین اون منطقه به حساب میومد رو علامت میزد. رستوران های خوب، بستنی فروشی و کافی شاب رو بهمون معرفی میکرد و هر جایی مینوشت Must seen جز بایدهای سفرمون بود که ببینیم. در این استان  هر جا میرفتیم  مردم مهربون و خودمونی و خوش برخورد بودن. خصلتی که در مردمان امریکا، اروپا، حتی مونترال و شهرهای دیگه کانادا که بهشون سفر کردم دیده نمیشد . انگار هر جایی که جمعیتش کمتر و مشکلات شهرنشینی کمتری داشته باشه مردمونش مهربونتر و راحت ترن. موقع رفتن ۲ عدد سیب و گلابی که برای صبحانه روی میز جداگانه چیده بودن برداشتیم و به سفر ادامه دادیم.

 

 بیش از یک سوم از مسیر، از پارکی میگذشت که یک طرفش اقیانوس اطلس دیده میشد و طرف دیگش با کوه و  درختان سر به فلک کشیده جنگلی احاطه شده بود. دره ها، صخره ها ، رودخانه ها و ابشارها از مناظر دیدنی این ناحیه بودن. پارک ۹۴۸ کیلومتر مربع وسعت داشت و برای ورود به پارک و طی مسیر به شهر لوننبرگ از هر ماشین ۲۴ دلار میگرفتن و به مدت ۴۸ ساعت میتونستیم در پارک اقامت داشته باشیم. در پارک انواع و اقسام حیوانات جنگلی هم وجود داشتن از خرس بگیر تا روباه و راکن و جغد و عقاب و... . جاده اونقدر باریک و پیچ در پیچ بود که نمیشد هر جایی که خواستیم ماشین رو کنار جاده نگه داریم و عکس بگیریم.. تابلوهای view line کنار جاده نسب کرده بودن که مسافران رو راهنمایی میکردن کجا جای پارک و منظره چشم نواز هست. ما بیشتر این پارکینگها می ایستادیم و عکس میگرفتیم به خاطر همین سفرمون توی جاده خیلی طولانی میشد.

 

  

 

 

ادامه نوشته

سفرنامه نواسکشا (۱)

 

 شب قبل از سفر اسباب و اثاثیمونو بستیم، پرواز ساعت ۶:۳۰ بود و از طریق نیویورک انجام میشد. از اونجایی که سفر بین المللی بود مجبور بودیم ۲ ساعت قبل از پرواز فرودگاه باشیم؛

ساعت ۵ از خواب بیدار شدیم. بابا زودتر بیدار شده بود.۲ ساندویچ نون و پنیر و سبزی و گردو برامون درست کرده بود که همرامون کنه. ساندویچا رو برداشتیم سفارش پیشیا رو کردیم و عازم شدیم.

پروازمون به نیویورک دو ونیم ساعت طول میکشید. بر خلاف سیستم هواپیمایی ایران، آمریکا با اینکه بلیطهای پروازش ۴ برابر قیمت پروازهای ایرانه ولی موقع پرواز غذا سرو نمیکنن، فقط نوشیدنی و یک بسته کوچک اجیل یا بیسکویت به مهمونا تعارف میکنن. اگه غذا یا خوردنی بخوای باید پولشو بدی اون هم با کردیت. حتی ۲ تا شرکت هواپیمایی هستن که باید آب رو هم بخری!!

 نیویورک فرودگاهش خیلی بزرگه،

باید با اتوبوس از یک قسمت فرودگاه بری یک ساختمان دیگه و اونجا کلی راه بری که به گیت مخصوص پرواز برسی. به خاطر همین، ماشینهای کوچکی هست که مسافرانی که نمیتونن این مسافت طولانی رو طی کنن سوار میکنن و به گیتشون میرسونن. معمولا این ماشینا گنجایش ۴ یا ۶ مسافر رو دارن. از اونجایی که این روزا دردای استخونیم زیاد شده و زیاد خسته میشم سوار یکی از همین ماشینها شدیم.

  معطلی مون توی فرودگاه نیویورک زیاد بود و میبایست ۳ ساعت منتظر پرواز بعدی باشیم.

ولی خوبیش این بود که میشد به اینترنت وصل شد. یکی از مزیتهای فرودگاههای اینجا اینه که به صورت مجانی میتونی از طریق wifi به اینترنت وصل بشی و لااقل خودت رو سرگرم کنی و زمان برات زود بگذره. فرودگاههای اروپا چنین مزیتی رو ندارن.

قبل از پرواز با پاشا به یک رستوران رفتیم. سیستم سفارش دادن غذا برام جالب بود. روی هر میز یه تبلت (لپتاب کوچک دستی) گذاشته بودن که لیست غذاها و قیمتشون رو میشد از روش پیدا کرد. دیگه نیاز به اومدن گارسون سر میزها و سفارش گرفتن نبود. روی همون دستگاه هر نمونه پیش غذا، غذا، دسر و نوشیدنی میخواستی انتخاب میکردی و کلید send رو میزدی و سفارش مستقیم به آشپزخانه فرستاده میشد.

من یک غذای تایلندی سفارش دادم و پاشا پیتزا. یکی نبود بگه دختر از رستوران امریکایی انتظار غذای تایلندی خوب داری؟! از انتخابم پشیمون شدم. ولی پیتزای پاشا خوشمزه بود. بعد از ناهار بابونه سفارش دادیم اونم گل بابونه که حسابی چسبید.

 

                  

 

                 

 

                 

 

 

 پروازمون از نیویورک تا هلیفکس مرکز استان نواسکشا

فقط ۱ ساعت و نیم بود و معطلی نداشت. پاشا قبل از سفر ماشین برای کرایه رزرو کرده بود. فرودگاه با اتوبوسهای مخصوصی مسافران رو میبرن به پارکینگهایی که انواع و اقسام شرکتهای کرایه ماشین وجود داره، اونجا باید به مسئول مربوطه گواهینامه و کردیت کارتت رو نشون بدی، کلید ماشین و نشانی ماشین رو بهت میدن میری پارکینگ برش میداری.  یادمه یکبار که به ایران سفر کرده بودم، هر چی دنبال موسسه ای، بنگاهی ، اژانسی گشتم که یکیشون ماشین کرایه بده، پیدا نکردم. فقط میشد ماشین دربست گرفت؛ اونم اگه میخواستی سفر بری کلی هزینه داشت. بارها تصمیم گرفتم هر سفر به ایران میرم یه ماشین بگیرم که راحت تر باشم. ولی همیشه بین بایدها و نبایدها گیر کردم و پشیمون شدم؛ پارکینگ پدر مادر جا نداره،

یکی باید مرتب ماشینو روشن کنه که باطری تموم نکنه. پول ماشین رو باید تماما نقد بدی. مثل اینجا نیست که با بهره ۰٪  پنج ساله قسطی بتونی ماشین بخری و پولشو بدی. تازه رانندگی ایران هم خیلی سخته...

برای گرفتن بار معطلی نداشتیم، پاشا همه چیز رو تو یک کوله پشتی و ساک دستی جا داده بود که من حتی نمیتونستم تکونش بدم، کار جابجایی اسباب هم به دوش خودش افتاد. ماشینمون یک تویوتا کمری بود. پاشا برای بیمه ماشین ۲۰۰ دلار هم اضافه داد، مسیر مسافرتمون خیلی طولانی بود و هر مشکلی برای ماشین پیش میومد ما دیگه مسئولش نبودیم. جالبیش این بود که همیشه ماشین از فرودگاه میگرفتیم باید قبل از تحویل دادن ماشین، باک بنزین رو پر میکردیم ولی این بار با باک خالی میتونستیم ماشینو تحویل بدیم و مشکلی نبود. 

 روزی که رسیدیم خیلی خسته بودیم، هوا هم بارونی بود رفتیم هتلی در مرکز شهر که از قبل رزرو کرده بودیم. قرار بود تا فرداش هلیفکس باشیم، صبح بریم یه دور تو شهر بزنیم و بعد رانندگی کنیم به سمت طبیعت زیبایی

که آبجی خانم وعدش رو بهمون داده بود. شب به رستورانی نزدیک هتلمون رفتیم. من همبرگر سفارش دادم و پاشا ماهی و چیپس. هتلی که رفته بودیم از ساعت ۸ تا ۹:۳۰ صبحانه هم سرو میکرد و روی قیمت اتاق بود و پول اضافی نمیبایست بدیم.

صبح  زود طبق عادت هر روزه از خواب بیدار شدیم و تصمیم گرفتیم دور و بر گشتی بزنیم و موقع صبحانه برگردیم. کمی گشتیم، هوا هنوز ابری و بارونی و سرد بود. چیز جذابی به چشممون نخورد که بخوایم زمان بیشتری رو اونجا بمونیم،صبحانه رو خوردیم و به سفرمون ادامه دادیم. جایی که قرار بود شب بمونیم بین راه، نزدیک پارک کیپ ریتون یکی از جاذبه های توریستی نواسکشا بود. فقط یک خونه جنگلی بود وسط ناکجا اباد!

 نزدیک به ۳ ساعت رانندگی داشتیم. توی جاده که رانندگی میکردیم هر چی میرفتم جلوتر جاده قشنگتر و پیچ در پیچ و کوهستانی تر یشد. افسوس میخوردم چرا هوا بارونیه و نمیتونم پیاده شم عکس بگیرم. آخه لنز دوربینم با قطره های اب شفافیتش رو از دست میداد و تمیز کردنش خیلی سخت بود. گهگداری که بارون قطع میشد پاشا میایستاد من سریع از ماشین پیاده میشدم و مناظری که به نظرم زیبا میومد ضبط میکردم.

 

      

 

 

 

 

 

 

جایی که قرار بود شب بخوابیم یکی از خونه های شخصی بود که چندین اتاق توش ساخته بودن و به مسافران کرایه میدادن و کرایه اتاق هزینه صبحانه رو هم شامل میشد. اون نواحی خیلی توریستیه و هتل یا متل پیدا نمیشه.   و میبایست جلوتر جایی را برای موندن از همین خانه های شخصی از پیش رزرو کنیم. قیمت این مکانها که بهشون میگن bed & breakfast  حتی از هتل هم گرونتره.. بعد از ۳ ساعت رانندگی به اونجا رسیدیم. 

 

  

 

خونه متعلق به پیرمرد قد بلند و خوش اخلاقی بود که با روی خوش ازمون استقبال کرد و ما رو به طبقه دوم هدایت کرد. یک سوییت کوچک بود. شامل  اتاق خواب و سرویس بهداشتی با یک اتاق مطالعه .. شب خودش خونش نمیخوابید و میرفت ۲ کیلومتر دورتر توی خونه دیگش میموند. غیر از ما چند ماشین دیگه هم پارک بود و معلوم میشد مسافرای دیگه ای هم اونجا ساکن شدن.

ساعت ۸ شب شده بود حسابی گشنمون بود، رفتیم بیرون شاید یه رستورانی فروشگاهی مغازه ای پیدا کنیم. ولی دیدیم هیچی پیدا نمیشه. اینقدر گشتیم و رانندگی کردیم تا یک مغازه کوچیک که هنوز باز بود پیدا کردیم. اونجا یه پاکت شیر خریدیم چون من گلوم درد میکرد غیر از چند عدد سیب دیگه میوه ای هم نداشت. شیر و سیبا رو گرفتیم برگشتیم اتاق. میخواستم شیرو گرم کنم که دیدیم در آشپزخونه بسته است. در نتیجه اون شبو با شیر سرد و سیب گذروندیم.

توی اتاق مطالعه کلی نوار ویدئو بود که با پاشا یکیشو انتخاب کردیم و تا اخر شب دیدیم. داشتن دستگاه ویدئو و ویدئو های قدیمی برام جالب بود. چون الان به ندرت بتونی نوار ویدئو و دستگاهش رو پیدا کنی. همه به دیویدی و سی دی تبدیل شده. مثل داستان نوار کاست. اون شب یکی از خاطره انگیزترین شبهای سفرمون بود، هیچوقت با پاشا موقع خواب فیلم نمیدیدیم. اونم فیلم اکشن و پلیسی!  هیچ وقت شیر و سیب درختی برای شام نخورده بودیم... 

صبح صبحانه از ساعت ۷:۳۰ تا ۹ سرو میشد. هوا افتابی بود. از خدا خواسته ساعت ۶ از خانه خارج شدیم که قبل از موعد صبحانه از زیباییهای اطراف عکس بگیرم،،،،

 

ادامه دارد..

دوربین!

 

دوربینم درست ۱ هفته قبل از سفر از کار افتاد. با اینکه جدیدا یک باطری و شارژر نو خریده بودم، هر کار کردم دوربین روشن نشد. سفر بدون دوربین برام لطفی نداره. مرور ارشیو عکسهایی که از هر سفر گرفتم، جایگزین حافظه معیوبم شده و خاطرات سفر رو به یادم میاره؛ حافظه ای که یک زمانی کتاب هاریسون رو از حفظ بود و امروز اونقدر ناتوان شده که حتی اسم دوستان و آشنایان رو هم به یاد نمیاره دریغ از اون مطالبی که ذخیره داشته

نزدیک ۱۰ هزار عکس، خاطرات مربوط به ۱۳ سال رو توی البوم عکسم حفظ کردم. از زمانی که پاشا اولین دوربین رو بهم داد. از اون زمان تا به حال ۴ تا دوربین عوض کردم ولی همشون دیجیتال بودن ولی هر کدوم از قبلی کیفیت عکساش بهتر بود. با نگرانی دوربینمو بردم شاید بشه عیبش رو پیدا کنن و مشکل حل بشه، ولی اینجا یک کشور مصرفیه، زیاد مایل نیستن اجناس خراب شده رو درست کنن، یا اگه هم تعمیرش کنن زمان زیادی طول میکشه و هزینه زیادی رو طلب میکنن  که ادم به فکر خریدن دوربین جدید بیفته!

 مدتها میخواستم یک دوربین پیشرفته تر که لنز جداگانه داشته باشه بخرم. دوربینهایی که عکسهای زنده تر و شفافتر و حرفه ای تری میگیرن. یه دوست مجازی داشتم که چند سال پیش تشویقش کردم یک سرگرمی برا خودش پیدا کنه. بهش عکاسی رو پیشنهاد دادم چون خودشم عاشق طبیعت و طبیعت گردی بود. عکسامو نشونش میدادم. اون هم ترغیب شد و یه دوربین گرفت. از همون اول یه دوربین لنز دار گرفت. اوایل عکساش رو دوست نداشتم. به نظرم کادر بندیش غلط بود. عکساش شفاف نبود. ازم نظر میپرسید. بهش میگفتم کدوم عکس خوبه کدوم نه. دید حرفه ای نداشتم ولی نظر شخصیم رو بهش میدادم.

تو اوج بیماریم ۱ سالی ازش خبر نداشتم تا اینکه ۱ روز صفحه اینستاگرامش رو دیدم. عکسهایی که زمانی انگار یک پسر بچه گرفته بود اونقدر به عکسهای حرفه ای و زیبا تبدیل شده بود که از تعجب دهنم باز مونده بود، بعدها بهم گفت که چجور با پشتکار و دیدن ویدئوهای یوتیوب و سایتهای مختلف تونسته همه فوت و فن کار با دوربین DSLR رو یاد بگیره. 

منو تشویق کرد که دوربین لنز دار بگیرم. رفتم فروشگاهی که لوازم الکترونیکی میفروخت و دوربینها رو از نزدیک دیدم. حتی بلد نبودم چجور لنز رو به بدنه دوربین وصل کنم. مطمئن نبودم برای کار با همچین دوربینی امادگی دارم ولی با تشویق دوستم با شک و دودلی بعد از مدتی گشتن بین مدلهای دوربین و مشورت با آبجی خانم که اونم عکاس خبره ای هست یه دوربین از امازون سفارش دادم. NIKON D5500 با لنز mm 18-140. دوربینو پنج شنبه سفارش دادم و قرار بود بعد از ۳ روز برسه، یعنی روز قبل از پرواز.

فردای اون روز، رسید پرداخت رو که به ایمیلم رسیده بود چک کردم. یک دفعه متوجه شدم پایینش نوشته بعد از ۳ روز کاری دوربین به دستتون میرسه. شنبه، یکشنبه که تعطیل بود، دوربین ۲ شنبه به من میرسید و من باز برای سفر بی دوربین میموندم. حتی نمیشد خریدش رو هم کنسل کرد. نزدیک به ۱۱۰۰ دلار قیمتش بود. در حالی که اگه میخواستم

از فروشگاه بخرم مییبایست ۱۴۰۰ دلار براش پول بدم. تو این فکر بودم که بدون دوربین چه کار کنم؟ که با پیشنهاد پاشا رفتیم فروشگاه الکترونیک و یه دوربین دیگه گرفتم. این مدل یه مدل از دوربین قبلیم بالاتر بود. خوبیش این بود که تا ۹۰ روز بعد از خرید دوربین ، میشد دوربین رو پس داد و تمام پولی که داده بودیم رو پس بگیریم.

این یکی از قانونهای خوب آمریکاست. حتی مواد غذایی رو هم کمی ازش استفاده کرده باشن و از طعم و کیفیتش خوششون نیاد برمیگردونن و بدون چک و چونه پولشون رو پس میگیرن.

فروشگاه والمارت که یک فروشگاه زنجیره ای بزرگه و اکثر جنساش چینیه، تا ۱ سال میتونی اجناس خریده شده رو بهشون برگردونی و پولت رو تمام و کمال پس بگیری، حتی وسائل الکترونیکی!! ایران که اصلا وسائل الکترونیکی رو پس نمیگیرن و خیلی از فروشگاهها حتی روی ویترینشون مینویسن جنس فروخته شده پس گرفته نمیشود. این اولین باری بود که ما از این مزایا استفاده کردیم. حیف بود که دوباره ۴۰۰ دلار بابت این دوربین هزینه کنم. به خصوص که فقط ۵ روز بهش نیاز داشتم!!

 

از خرید دوربین جدید خوشحال بودم، حداقل شبیه دوربین قبلیم بود، قلق کار کردن باهاش رو میدونستم. از اینکه دوربین جدید نرسیده بود یک جورایی خوشحال بودم. توی سفر برای اولین بار با یه دوربین لنزدار که حتی بلد نباشی با دوربین چه جور کار کنی، برام یه جور استرس بود. اونم اینکه مجبور باشی هر بار لنزش رو باز و بسته کنی و مراقب زمین نخوردن لنز باشی. 

 

سفرمون به استان نواسکوشا شمالی شرقی ترین

استان کانادا بود. این مکان رو با پیشنهاد آبجی خانم که ۱۵ سال پیش به اونجا سفر کرده بود به خاطر طبیعت نابش انتخاب کردیم. طبیعتی که یک طرفش جنگل بود و یک طرف اقیانوس اطلس، با جاده های پیچ در پیچ شبیه جاده های شمال. پروازمون به هلیفکس (halifax) مرکز استان مستقیم نبود و میباست اول به شهر نیویورک بریم و بعد از ۲ ساعت انتظار به سمت هلیفکس پرواز کنیم، پرواز هلیفکس ۱.۳۰ ساعت بیشتر نبود. اسبابمون که یک کوله پشتی و یک ساک دستی بود بستیم و صبح ساعت ۵ از منزل خارج شدیم. پروازمون ساعت ۶:۴۵ انجام میشد.

ادامه دارد...