شب قبل از سفر اسباب و اثاثیمونو بستیم، پرواز ساعت ۶:۳۰ بود و از طریق نیویورک انجام میشد. از اونجایی که سفر بین المللی بود مجبور بودیم ۲ ساعت قبل از پرواز فرودگاه باشیم؛
ساعت ۵ از خواب بیدار شدیم. بابا زودتر بیدار شده بود.۲ ساندویچ نون و پنیر و سبزی و گردو برامون درست کرده بود که همرامون کنه. ساندویچا رو برداشتیم سفارش پیشیا رو کردیم و عازم شدیم.
پروازمون به نیویورک دو ونیم ساعت طول میکشید. بر خلاف سیستم هواپیمایی ایران، آمریکا با اینکه بلیطهای پروازش ۴ برابر قیمت پروازهای ایرانه ولی موقع پرواز غذا سرو نمیکنن، فقط نوشیدنی و یک بسته کوچک اجیل یا بیسکویت به مهمونا تعارف میکنن. اگه غذا یا خوردنی بخوای باید پولشو بدی اون هم با کردیت. حتی ۲ تا شرکت هواپیمایی هستن که باید آب رو هم بخری!!
نیویورک فرودگاهش خیلی بزرگه،
باید با اتوبوس از یک قسمت فرودگاه بری یک ساختمان دیگه و اونجا کلی راه بری که به گیت مخصوص پرواز برسی. به خاطر همین، ماشینهای کوچکی هست که مسافرانی که نمیتونن این مسافت طولانی رو طی کنن سوار میکنن و به گیتشون میرسونن. معمولا این ماشینا گنجایش ۴ یا ۶ مسافر رو دارن. از اونجایی که این روزا دردای استخونیم زیاد شده و زیاد خسته میشم سوار یکی از همین ماشینها شدیم.
معطلی مون توی فرودگاه نیویورک زیاد بود و میبایست ۳ ساعت منتظر پرواز بعدی باشیم.
ولی خوبیش این بود که میشد به اینترنت وصل شد. یکی از مزیتهای فرودگاههای اینجا اینه که به صورت مجانی میتونی از طریق wifi به اینترنت وصل بشی و لااقل خودت رو سرگرم کنی و زمان برات زود بگذره. فرودگاههای اروپا چنین مزیتی رو ندارن.
قبل از پرواز با پاشا به یک رستوران رفتیم. سیستم سفارش دادن غذا برام جالب بود. روی هر میز یه تبلت (لپتاب کوچک دستی) گذاشته بودن که لیست غذاها و قیمتشون رو میشد از روش پیدا کرد. دیگه نیاز به اومدن گارسون سر میزها و سفارش گرفتن نبود. روی همون دستگاه هر نمونه پیش غذا، غذا، دسر و نوشیدنی میخواستی انتخاب میکردی و کلید send رو میزدی و سفارش مستقیم به آشپزخانه فرستاده میشد.
من یک غذای تایلندی سفارش دادم و پاشا پیتزا. یکی نبود بگه دختر از رستوران امریکایی انتظار غذای تایلندی خوب داری؟! از انتخابم پشیمون شدم. ولی پیتزای پاشا خوشمزه بود. بعد از ناهار بابونه سفارش دادیم اونم گل بابونه که حسابی چسبید.



پروازمون از نیویورک تا هلیفکس مرکز استان نواسکشا
فقط ۱ ساعت و نیم بود و معطلی نداشت. پاشا قبل از سفر ماشین برای کرایه رزرو کرده بود. فرودگاه با اتوبوسهای مخصوصی مسافران رو میبرن به پارکینگهایی که انواع و اقسام شرکتهای کرایه ماشین وجود داره، اونجا باید به مسئول مربوطه گواهینامه و کردیت کارتت رو نشون بدی، کلید ماشین و نشانی ماشین رو بهت میدن میری پارکینگ برش میداری. یادمه یکبار که به ایران سفر کرده بودم، هر چی دنبال موسسه ای، بنگاهی ، اژانسی گشتم که یکیشون ماشین کرایه بده، پیدا نکردم. فقط میشد ماشین دربست گرفت؛ اونم اگه میخواستی سفر بری کلی هزینه داشت. بارها تصمیم گرفتم هر سفر به ایران میرم یه ماشین بگیرم که راحت تر باشم. ولی همیشه بین بایدها و نبایدها گیر کردم و پشیمون شدم؛ پارکینگ پدر مادر جا نداره،
یکی باید مرتب ماشینو روشن کنه که باطری تموم نکنه. پول ماشین رو باید تماما نقد بدی. مثل اینجا نیست که با بهره ۰٪ پنج ساله قسطی بتونی ماشین بخری و پولشو بدی. تازه رانندگی ایران هم خیلی سخته...
برای گرفتن بار معطلی نداشتیم، پاشا همه چیز رو تو یک کوله پشتی و ساک دستی جا داده بود که من حتی نمیتونستم تکونش بدم، کار جابجایی اسباب هم به دوش خودش افتاد. ماشینمون یک تویوتا کمری بود. پاشا برای بیمه ماشین ۲۰۰ دلار هم اضافه داد، مسیر مسافرتمون خیلی طولانی بود و هر مشکلی برای ماشین پیش میومد ما دیگه مسئولش نبودیم. جالبیش این بود که همیشه ماشین از فرودگاه میگرفتیم باید قبل از تحویل دادن ماشین، باک بنزین رو پر میکردیم ولی این بار با باک خالی میتونستیم ماشینو تحویل بدیم و مشکلی نبود.
روزی که رسیدیم خیلی خسته بودیم، هوا هم بارونی بود رفتیم هتلی در مرکز شهر که از قبل رزرو کرده بودیم. قرار بود تا فرداش هلیفکس باشیم، صبح بریم یه دور تو شهر بزنیم و بعد رانندگی کنیم به سمت طبیعت زیبایی
که آبجی خانم وعدش رو بهمون داده بود. شب به رستورانی نزدیک هتلمون رفتیم. من همبرگر سفارش دادم و پاشا ماهی و چیپس. هتلی که رفته بودیم از ساعت ۸ تا ۹:۳۰ صبحانه هم سرو میکرد و روی قیمت اتاق بود و پول اضافی نمیبایست بدیم.
صبح زود طبق عادت هر روزه از خواب بیدار شدیم و تصمیم گرفتیم دور و بر گشتی بزنیم و موقع صبحانه برگردیم. کمی گشتیم، هوا هنوز ابری و بارونی و سرد بود. چیز جذابی به چشممون نخورد که بخوایم زمان بیشتری رو اونجا بمونیم،صبحانه رو خوردیم و به سفرمون ادامه دادیم. جایی که قرار بود شب بمونیم بین راه، نزدیک پارک کیپ ریتون یکی از جاذبه های توریستی نواسکشا بود. فقط یک خونه جنگلی بود وسط ناکجا اباد!
نزدیک به ۳ ساعت رانندگی داشتیم. توی جاده که رانندگی میکردیم هر چی میرفتم جلوتر جاده قشنگتر و پیچ در پیچ و کوهستانی تر یشد. افسوس میخوردم چرا هوا بارونیه و نمیتونم پیاده شم عکس بگیرم. آخه لنز دوربینم با قطره های اب شفافیتش رو از دست میداد و تمیز کردنش خیلی سخت بود. گهگداری که بارون قطع میشد پاشا میایستاد من سریع از ماشین پیاده میشدم و مناظری که به نظرم زیبا میومد ضبط میکردم.




جایی که قرار بود شب بخوابیم یکی از خونه های شخصی بود که چندین اتاق توش ساخته بودن و به مسافران کرایه میدادن و کرایه اتاق هزینه صبحانه رو هم شامل میشد. اون نواحی خیلی توریستیه و هتل یا متل پیدا نمیشه. و میبایست جلوتر جایی را برای موندن از همین خانه های شخصی از پیش رزرو کنیم. قیمت این مکانها که بهشون میگن bed & breakfast حتی از هتل هم گرونتره.. بعد از ۳ ساعت رانندگی به اونجا رسیدیم.

خونه متعلق به پیرمرد قد بلند و خوش اخلاقی بود که با روی خوش ازمون استقبال کرد و ما رو به طبقه دوم هدایت کرد. یک سوییت کوچک بود. شامل اتاق خواب و سرویس بهداشتی با یک اتاق مطالعه .. شب خودش خونش نمیخوابید و میرفت ۲ کیلومتر دورتر توی خونه دیگش میموند. غیر از ما چند ماشین دیگه هم پارک بود و معلوم میشد مسافرای دیگه ای هم اونجا ساکن شدن.
ساعت ۸ شب شده بود حسابی گشنمون بود، رفتیم بیرون شاید یه رستورانی فروشگاهی مغازه ای پیدا کنیم. ولی دیدیم هیچی پیدا نمیشه. اینقدر گشتیم و رانندگی کردیم تا یک مغازه کوچیک که هنوز باز بود پیدا کردیم. اونجا یه پاکت شیر خریدیم چون من گلوم درد میکرد غیر از چند عدد سیب دیگه میوه ای هم نداشت. شیر و سیبا رو گرفتیم برگشتیم اتاق. میخواستم شیرو گرم کنم که دیدیم در آشپزخونه بسته است. در نتیجه اون شبو با شیر سرد و سیب گذروندیم.
توی اتاق مطالعه کلی نوار ویدئو بود که با پاشا یکیشو انتخاب کردیم و تا اخر شب دیدیم. داشتن دستگاه ویدئو و ویدئو های قدیمی برام جالب بود. چون الان به ندرت بتونی نوار ویدئو و دستگاهش رو پیدا کنی. همه به دیویدی و سی دی تبدیل شده. مثل داستان نوار کاست. اون شب یکی از خاطره انگیزترین شبهای سفرمون بود، هیچوقت با پاشا موقع خواب فیلم نمیدیدیم. اونم فیلم اکشن و پلیسی! هیچ وقت شیر و سیب درختی برای شام نخورده بودیم...
صبح صبحانه از ساعت ۷:۳۰ تا ۹ سرو میشد. هوا افتابی بود. از خدا خواسته ساعت ۶ از خانه خارج شدیم که قبل از موعد صبحانه از زیباییهای اطراف عکس بگیرم،،،،
ادامه دارد..