اوتاوا ، پایتخت کانادا ......خاطرات سفر (۹)

با اینکه سفرم ۲ هفته بیشتر طول نمی کشید و دیدن مونترال به تنهایی ۱ ماه وقت نیاز دارد با این حال حرص و ولع من برای کشف نقاط جدید و دیدنیهای کانادا پایانی نداشت و در حالی که به زور خودم را جمع و جور میکردم و درد و خستگیم را قورت میدادم با هر پیشنهادی برای دیدن مکان جدید و شهر جدید سر از پا نشناخته کفشهایم را پا میکردم. بین کبک سیتی و اوتاوا تصمیم به رفتن به اوتاوا گرفتیم که از مونترال ۱.۵ ساعت بیشتر فاصله نداشت. 

 

 

اتاوا (adawe =به معنی تجارت کردن )شهری با قدمت ۲۰۰ ساله , چهارمین شهر بزرگ کانادا و یکی از زیباترین شهرها محسوب میشود که سال ۱۸۲۶ تاسیس شد . طبق خواست ملکه ویکتوریا انگلیس سال ۱۸۵۸، بعد از جریان آتش سوزی پارلمان مونترال، به خاطر امنیت جغرافیایی و راههای ارتباطی دریایی گسترده  پایتخت کانادا از مونترال به اوتاوا تغییر مکان داد. اتاوا  هفتمین پایتخت  سرد جهان است. بیش از ۲۵ ٪ جمعیت ساکن اتاوا را مهاجرین  تشکیل میدهند. بیش از ۱۸۰۰ شرکت تکنولوژی در این شهر وجود دارد و به همین دلیل خواهر پایتخت چین بیژینگ هم محسوب میشود. جمعیت تحصیل کرده اتاوا از تمام شهرهای دیگر کانادا بیشتر است. 

 

             

          

 ورودی پایتخت با وجود جاده های در حال تعمیر، ماشینهای سنگین وسط جاده و ترافیک و انباشتگی زباله و خاک منظره دلنشینی نداشت. زیبایی و نظمی که در مونترال دیده بودم یا آسمان خراشهایی که در تورنتو بود در پایتخت به چشم نمیخورد. از دید من بیشتر به مرکز ایالت یا استان یا یک شهر کوچک اروپایی شباهت داشت تا پایتخت کشور ثروتمندی چون کانادا . با یاداوری سفر اخیرم به واشنگتن ....

ادامه نوشته

دانشگاه مک گیل... خاطرات سفر (۸)

دیروز از سر خستگی، درد، ترس و تنهایی  زدم به صحرای کربلا و هر چه دل تنگم خواست گفتم و سرودم و آه و ناله و اشک و زاری و سوز و گداز! و با آن آهنگ رضا صادقی پیاز داغش را هم انگار زیاد کردم که خوب به دل بچسبد و اگر خدای ناکرده آشکی ته مشکی باقی مانده آن هم جاری شود!! بیشتر این ننه من غریبم از این مراسم خون گیری و رگهای نازک و عدم مهارت این پرستارها سرچشمه میگیرد که هر بار حال مرا خوب جا میاورند خداوند کمی مهارت به آنها و کمی صبر به من عنایت فرماید. امروز از خواب بیدار شدم حالم حسابی جا آمده درد مچم بهتر شده ورمش خوابیده و همان حسی که پست "شکنجه قرن " را نوشتم به من برگشته. تازه به این نتیجه رسیدم که این استعداد مداحی و روضه خوانی من دست کمی از آهنگران ندارد . نگاهی به پست و کامنتها انداختم . از همه انرژی مثبت دوستانم نیرو گرفته ام و ممنونم . نمیخواستم نگران شوید . مطلبم را به ارشیو میسپارم و خاطرات سفر تا از ذهنم محو نشده ادامه میدهم.

 

خانه خواهرم یک خانه مینیاتوری رنگی ست پر از خاطره و یادگاری و صنایع دستی و کتاب و فیلم که بوی ایران از محض ورود به مشام میرسد با اندکی بوی نفتالین. از گلیم روی دیوار ،تابلوهای میناکاری و خطاطی، ظروف مسی، فرش گل گلی کرمان و کاردستیهای خواهر و برادر گرفته تا عکسهای همه اعضای خانواده از بدو تولد تا اکنون به در و دیوار و حتی یخچال خانه، همه یک حس آشنا ولی نوستالژیک به آدم میدهد.

از بین این همه خاطره چشمم به تابلوی نقاشی که در نوجوانی کشیده بودم افتاد که گوشه اتاق خواب روی میز جا داده شده بود. این تابلو را ۲۰ سال پیش زمانی که خواهرم ایران را ترک میکرد برایش کشیدم. از حس ون گوکی آن سالهایم خنده ام میگیرد. همزمان یک تابلو دیگر هم نقاشی کرده بودم یک مزرعه گل آفتاب گردان . آن را به پسرکی عاشق هدیه دادم. هیچ وقت آن تابلو را دوباره ندیدم.

 

             

 اتاق مطالعه برای من محبوبترین قسمت خانه است.  اتاقی ست با دیوار آجری ۱۰۰ ساله که با در چوبی مشبک از هال جدا شده و پر است ازقفسه هایی مملو از کتاب های فلسفه و تاریخ و سینما و شعر و رمان و همین طور مقدار متنابهی فیلم  و سی دی موزیک که با نظم و ترتیب خاصی چیده شده اند. یاد زمانهایی میافتم که قبل از ورود به دانشگاه چه مشتاقانه کتاب میخواندم، ساز میزدم، نقاشی میکشیدم ، شطرنج بازی میکردم، کوه نوردی میکردم ولی الان همه سلولهای خاکستری حافظه ام پر شده از نترز و ادامز و هاریسون  . نمیدانم الان که وقتش هست آن علاقه و حوصله کجاست؟!.به چند همکاری که میشناسم نگاه میکنم همه ناخوداگاه تک بعدی شده ایم.  کتابهای قطور درسی، ساعتهای طولانی کار و کشیک حتی در تابستان و عید، زمان فراغت اندک ، امتحان و تست  فرصت و حال و هوایی برای هنر باقی نگذاشته است.  یکی نقاشی و کاریکاتور را کنار گذاشته یکی شعر گفتن و تار زدن را ، یکی عکاسی ،یکی فرش شناسی ، یکی از همان اول هنری نداشت و دیگری  هم تنها هنرش درس خواندن بود. دنیای سخت و خشنی ست . درد زدا ولی...

 

                    

بعد از چند روز هوای سرد و بارانی  که فرصتی بود برای استراحت و فیلم دیدن و  اینترت  و خواهر بازی بالخره آسمان آفتابی و هوا بهاری شد و از   ....ادامه مطلب

 

ادامه نوشته

برقص !

 خاطرات سفر را روز دیگر ادامه میدهم. امروز خسته ام. 

 

کبودی روی ساعد دست راست آزارم میدهد. باید آن را بپوشانم . رنگ سیاه و مخوفش روحم را بیشتر میخراشد و گذر زمان برایم طولانی تر میشود.  بانداژ مچ دست چپ را باز میکنم زیرش خون جمع شده و ورم کرده است. به محض باز کردن باند درد عجیبی تا مغز استخوان انگشتهایم را میسوزاند. خونمردگی بزرگتر میشود. در حالی که از درد به خود میپیچم با یک دست به سختی باند را دوباره رویش میبندم . کمی یخ داخل کیسه پلاستیکی میریزم و روی مچم میگذارم، سوز سرما و سوز درد در هم میآمیزد. هنوز نوار کاغذی که شماره پرونده، تاریخ تولد و مشخصاتم رویش پرینت شده و دور مچم بسته اند را  باز نکرده ام.  نگاهی به عدد ها میاندازم. با خود ارام زمزمه میکنم ۱۸ روز دیگر باقی ست، بار دیگر متولد خواهی شد. صبوری کن . بغض و درد این بار درد رویاهای ناکام جوانی در وجودم میپیچد و راه گلویم را میبندد. نگاهی به لپ تاپ و چراغهای روشن که تنها پناهگاه روزهای دلتنگی و خستگی منند می اندازم. باز هم آشنایی هست که با سلامی بغضم بترکد. در سکوت مرا گوش میدهد. شاید هق هق گریه هایم را هم شنیده باشد ولی صبورانه به روی خودش نمیاورد. شکنجه قرن یادت هست ؟ چقدر قوی بودم! بیخوابی دیشب ، ساعتها انتظار، درد ، هراس همه مرا شکننده کرده اند . دارم به نامنتها بودن این مبارزه ایمان می آورم. دارم به انتها ایمان می آورم. 

                    

            

 

امروز بار دیگر به همان اتاق سرد برگشتم . چه زود . هنوز ۲ ماه از دیپلم قبلی نگذشته است. شاید تا تمام دیوار اتاق پر نشود درس زندگیم کامل نمیشود. این بار ماسکی به روی صورت ،سر و شانه هایم کشیدند و آن را به تخت وصل کردند. ماسکی داغ که تمام چهره ام را به خود گرفت حتی جای لبخند هم باقی نگذاشت. فشار ماسک روی صورتم و سنگین شدن لحظه به لحظه اش احساس زنده بگور شدن به من میداد . تنها به نفس کشیدن فکر میکردم و هیچ. ۱۵ دقیقه طول کشید . موهایم را نتراشیدند خوشحالم. 

خسته ام . در خانه زنگ میزنند. پستچی ست . جعبه ای به دستم داد. داخل جعبه دوربینی بود که بارها در سفر آرزوی داشتنش را داشتم. خواهرم برایم هدیه فرستاده است. درد مچم را از یاد بردم . هنوز راه طولانی ست  این دوربین خاطره سفرهای دیگری را ثبت خواهد کرد.

آلبوم آهنگهایم را باز میکنم " این آهنگ میاید ....

 برقص ... نترس...بمون... بخون

 

رسیدن به مقصد ،مونترال .... خاطرات سفر (۷)

 قصدم از آمدن به کانادا دیدن خواهرم و همسرش در مونترال بود , دمی آسودن، پناهگاهی برای فرار از تنهایی و روزمره گی و فکر و خیال ،احساس نیاز به آغوشی آشنا. اگر همه چیز خوب پیش رفته بود هم اکنون ایران کنار بقیه خانواده ام بودم . ولی این سفر و تجربه جاذبه هایش انگار بازی تقدیر بود. قصدم از نوشتن خاطرات نه حسرتی به دل کسی نشاندن است نه فریاد بی دغدغه خوشبختی و بی نیازی. دیدنیها ، تجربیات و آلبوم عکسی ست که بی ادعا  و بی ریا دوست داشتم با دوستانی که زیباییها را میبینند و فقط برای خود نمیخواهند به اشتراک بگذارم. از اینکه آهی به دل کسی مینشیند مرا ببخشید . من هم دلم برای دیار آشنایی که شما در آن هستید لک زده است. دلت عاشق باشد و تنت سالم همه جا رنگ بهشت میگیرد ..  

 

 

ادامه سفر ادامه مطلب... 

           

 

 

ادامه نوشته

۱۰۰۰ جزیره ....خاطرات سفر (۶)

              

خوردن شام در تراس متل ، زیر آبی کبود آسمان و نور ماه همراه با نوازش نسیمی خنک بهترین خاتمه برای واپسین لحظات یک روز پر هیجان بود . 


صبح روز بعد برای وداع  با انهمه زیبایی بار دیگر از کنار آبشار گذشتیم .کمی آنطرف تر طبیعتی رویایی کشف کردیم که نمونه اش را فقط در کارت پستالها دیده بودم . نهرهای آب زلال که انعکاس نور تصویر درختان  رادر آنها نقش بسته بود. شنای مرغابی ها زیر قوس گنبدی پلهای ساخته شده از سنگ و چوب، پیچیدن عطر گلهای یاس کبود و سفید در امتداد نهرها ،شکوفه های زیبا و رنگارنگ ، آواز پرنده گان و طراوت هوا  همه با هم در آفرینش شکوه این چشم انداز نقش ایفا میکردند ...  بهشت که میگویند همین جاست نه؟ 


       

     

       


       


        


        

جمعیت کثیری بساط پیکنیک پهن کرده بودند.بچه ها به این طرف و آن طرف میدویدند و بزرگترها مشغول کار خود و حرف و گفتگو بودند. همچنان که قدم میزدیم کلماتی آشنا به گوش رسید. یک گروه ۱۵- ۱۶ نفره ایرانی که مشغول خاموش کردن آتش و منقل خود بودند و عجیب که بد منظره ترین  و خلوت ترین مکان را هم برگزیده بودند. بی کلامی از کنارشان گذشتیم.  روزی نیست از وقتی به کانادا سفر کرده ام با یک جماعت ایرانی مواجه نشوم. اینجا آدم حس غربت نمیکند هر چند همه با هم غریبیم و حتی شاید کلامی هم بینمان رد و بدل نشود. وسایل پیکنیک نداشتیم وگرنه بدم نمیامد چند ساعتی همانجا دراز بکشیم و به صدای طبیعت گوش کنیم . هر چند زمان اندک و جاذبه برای دیدن بسیارست ..


        

نهار را در شهر  Niagara Falls Lake که حدود ۲۶ دقیقه از آبشار فاصله دارد در یک بار صرف کردیم. جالب اینکه آنجا هم با جماعتی ایرانی روبرو شدیم. این شهر با بوتیکها، رستورانها، هتل و فستیوال شا  Shaw Festival که یک فستیوال تئاتر است ، زیباترین شهر کوچک استان اونتاریو محسوب میشود که ساختار دهکده مانندش را همچنان حفظ کرده و از آنجا که مسافتش تا آبشار زیاد نیست  توریست زیادی نیز جذب میکند. کنار ساحل دریاچه جایگاهی ساخته اند که مردم برای قدم زدن ، قایق سواری ، پیکنیک در ان تجمع میکنند .هر چند تخته سنگی نیز کافی ست که رویش نشست و اندکی آسوده به دور دستها خیره شد. 


         


         

در طول مسیر تاکستانهای انگور با نظم و ترتیب  تا چشم کار میکرد وسعت دشتها را پوشانده بودند. بیجهت نیست این شهر کوچک قلب شراب سازی استان اونتاریو نیز خوانده میشود. 


        


مقصد بعدی ما ۱۰۰۰ جزیره بود. ۱۰۰۰ جزیره منطقه ای ست شامل ۱۸۶۴ جزیره در ۸۰ کیلومتر مسیر رودخانه Saint lawrenece در مرز کانادا- آمریکا که بعضی از جزایر مربوط به کانادا و بعضی متعلق به آمریکاست. داستان رایج ولی نادرستی بین راهنماهای محلی توریستی شایع است که میگویند بزرگرتین جزیره این مجموعه متعلق به کانادا و کوچکترین جزیره در آمریکا ست و فاصله این ۲ پلی ست به نام " پل پا = foot bridge " که کوتاهترین پل بین المللی جهان است ! 

برای اینکه یک خشکی وسط رودخانه، جزیره خوانده شود حداقل باید این خصوصیات را داشته باشد :

۱- در طول سال باید بالاتر از سطح آب قرار بگیرد  ۲- مساحتی حداقل به اندازه ۱ فوت مربع یا ۰/۰۹۳ متر مربع داشته باشد ۳- حداقل یک درخت زنده در ان موجود باشد. 

این منطقه از رودخانه پر از صخره است و برای رفتن از یک جزیره به جزیره دیگر ترس برخورد قایقها با صخره ها همیشه هست به همین دلیل رفت و آمد در شب بدون راهنما و خارج شدن از مسیر ویژه قایقرانی به هیچ عنوان عاقلانه نیست.

با خود میاندیشم هر چند زیبا ولی اگر خانه من در یکی از این جزیره ها بود چقدر دلگیر و منزوی بودم!

                 

          

     

          


          


          

          

          

کنار جاده کنار رودخانه توقف کردیم. روی صخره ای کنار رودخانه نشستم و در فکر اینکه پایم را به آب بزنم بودم که  ناگهان ۲ متر آن طرف تر چشمم به یک مار افتاد که آرام روی سنگها می لغزید و نیشش را نشانم میداد . انگار هشداری بود که به حریمش تجاوز کرده ایم . آرام و بی صدا به سمت ماشین برگشتیم در حالی که مار مابین سنگها ناپدید میشد.


          


به سمت مونترال راه افتادیم هر چند مسیر طولانی و به احتمال زیاد شب جایی توقف خواهیم کرد. دشتهای پراز قاصدک در جوار جاده مرا یاد کودکیم می اندازد .شوق پیدا کردن یک قاصدک ، یک آرزو و به باد سپردنش. دلم میخواست اکنون به اندازه تمام قاصدک های این دشت ارزو داشتم! 

          

         

نیاگارا ... خاطرات سفر (۵)

سفر به مکانهای جدید به خصوص اگر دیدنی ترین نقاط جهان هم باشد لذت بخش ترین تفریح زندگی من است . ۱۰ سال  وقتی مشغول به کار و تحصیل باشی  حتی تابستان، ایام عید و تعطیلات هم برایت معنی نداشته باشد و مجبور به کشیک دادن و کار کردن باشی معنی این لذت و تفریح  را خوب درک میکنی. سفر بوی آزادی میدهد . بوی پرواز!  این روزها را تا آخرین حد توانم زندگی میکنم . 


                              

قبل از وارد شدن به اتوبان ، کنار دریاچه اونتاریو ، همان پارکی که هنگام ورود به تورنتو در آن توقف کوتاهی داشتیم ایستادیم تا قبل از اینکه شیرینیها که پر از خامه بود از دهن بیفتند دهنی شیرین کنیم! در حالی که هوش و حواسم در پی شیرینهای بزرگ تر بود برای فرار از نگاهها و نصیحت های خواهرم دست بردم و کوچکترین رولت را برداشتم . از این اعترافهای بچه گانه خنده ام میگیرد! شاید آنقدر که مساله "چی خوردن و چی نخوردن " معزل زندگی من شده خود بیماری برایم مشغله فکری نبوده است. من هر چیز شیرینی را دوست دارم!  تقصیر خودم نیست . ۲، ۳ سالم بود شیشه شیر را از من گرفتند و به جایش لیوان شربت دستم دادند!!  هنوز هم همه از آن سالها تعریف میکنند که شبها روی تختم مینشستم و لفظ "بابا شبت " از دهنم نمیافتاد تا شربتی دستم میدادند. رابطه عاشقانه من و شیرینی از همان جا شکل گرفت. البته فکر نکنید که من یک آدم ۱۳۰ کیلویی دیابتی هستم که ثانیه به ثانیه مثل مگس دور شیرینی پر میزنم ! نه!  مشکل اینجاست وقتی آدم را از چیزی که دوست دارد محروم میکنند حریص تر و لجباز تر میشود! به خصوص که به اصل این تحریم هم اعتقادی نداشته باشد. و این طبیعت بشر است! هر چند میدانم همه اینها به خاطر دلسوزی، محبت  و ٰعشق خواهرانه است .شیرینیم را خوردم و خواهرم هم که احتمالا افکار مرا خوانده بود مقداری از رولت بزرگش  به من تعارف کرد . شیرینی زیادش دلم را زد!! کمی عکاسی کردیم و به راه افتادیم.

 ماشینها با نظم در یک مسیر بین خطها،  با حفظ فاصله معین از  هم حرکت میکردند . هنوز راه نیفتاده احساس خستگی میکردم ولی برایم عقب ماشین بارگاهی درست کرده بودند. بالش را به در تکیه دادم لحاف را رویم کشیدم . لپتاپم را بغل کردم و در حالی که از داشتن جای گرم و نرم و اینترنت حتی در طول سفر و رانندگی بی نصیب نبودم ذوق میزدم ، خوش میگذراندم و سوژه عکاسی خواهرم شده بودم .خدا پدر هر که این تکنولوژی را افرید بیامرزد و یک ثواب و اجر مزاید هم به شوهر خواهرم که به فکر اسایش من بود بدهد.

                  

            

در طول مسیر از شهری گذشتیم به نام Hamilton دورنمایی داشت پراز کارخانه و دودکش و دود رنگ آسمانش را خاکستری کرده بود. بعدا فهمیدم این شهر یکی از مراکز صنعتی کاناداست . بیش از ۶۰ ٪ محصولات استیل کانادا را تامین میکند. بالخره برای ثروتمند شدن کشوری باید آسمانی خاکستری شود چاره ای نیست.

                       

            


            

بعد از ۱ ساعت و نیم رانندگی به شهر آبشار نیاگارا وارد شدیم. ورودی شهر زیبا نبود. مرا یاد شهرهای بین راهی آمریکا میانداخت . هیچ شباهتی به یک شهر توریستی با یکی از پر جاذبه ترین مکانهای توریستی جهان نداشت. آن را با ورودی شهر Clear water فلوریدا مقایسه میکردم و آرام با خودم میگفتم چرا دولت برای زیبایی این شهر هزینه نمیکند؟ از مرکز شهر گذشتیم و یک آن با دیدن عظمت آبشار، صدای فرو ریختن آب ، گلهای لاله و جمعیت رنگارنگ همه زشتی شهر از یادم رفت . زیبایی طبیعی که با هیچ زیبایی ساختگی قابل جایگزینی نیست. 


         

برای لمس این شگفتی از نزدیک بیصبرانه انتظار میکشیدم. پیدا کردن جای پارک معزل بود. من و خواهرم از ماشین پیاده شدیم . نسیمی خنک، قطرات شناور آب در هوا را به صورتمان میزد ولی ابایی از خیس شدن نداشتیم. صدای مرغان دریایی در هیاهوی فرود آمدن آب و برخورد با صخره ها گم میشد. آسمان صاف و  تابش آفتاب و برخورد ذرات نور به قطره های آب منظره زیبایی را  روی آبشار نقاشی کرده بود. خاطره این زیبایی در ذهنم برای همیشه رنگین کمانی شکل گرفت. گلهای لاله قرمز . سبزی چمن، آبی آسمان، بازی کانتاست رنگها و موسیقی طبیعت نفسم را تازه میکرد. هیجان مردم از هر رنگ و هر نژاد و زبان برایم دیدنی بود.

         

             

         


          

دوست داشتم سوار قایقهایی که تا نزدیکی آبشار جلو میروند بشویم ولی فشار قطره های آب همان بالا که ایستاده بودیم انقدر زیاد بود که تصور نفس کشیدن درست زیر ابشار برایم مشکل بود. با این حال تجربه اش باید هیجان انگیز باشد. 


         

آنطرف تر آن طرف پل و آبشار خاک آمریکا دیده میشد و توریستهایی که برای دیدن آبشار آمده بودند. هر چند دیدشان از آبشار از آن طرف مرز اندک است. با اینکه هیچ وابستگی احساسی و تعصب ملی به آمریکا ندارم ولی دلم برای خانه تنگ شد. فاصله ۲ کشور بزرگ دنیا فقط به اندازه یک پل است !


        


بعد از ساعتی گشت و گذار برای صرف ناهار به یک رستوران ایتالیایی که توسط یک خانواده ایتالیایی در سال ۱۹۶۸ تاسیس شده بود رفتیم و سپس برای استراحت به هتل برگشتیم.


       


 خسته و دردناک در حالی که همچنان از آنچه تجربه کرده بودم هیجان زده بودم یک مسکن خوردم و خوابیدم. . اتنظار این همه درد و خستگی را داشتم هنوز ۳ هفته از درمانم نگذشته است. توان پایین امدن از تخت را نداشتم ولی تصور اینکه هرگز دیگر نتوانم شب نیاگارا را تجربه کنم خودم را مجبور کردم لباس بپوشم و بیرون برویم. شهر در شب جلوه دیگری داشت. همه جا پر از نور و همهمه زندگی و شادی . آبشار هم شب رنگین کمانی بود.کنار ابشار قدم زدیم . از اینکه در هتل نماندم و یک خاطره به دفتر زندگیم اضافه شد خوشحالم ..

                                           

        


        

        

        


        

تهرانتو ... خاطرات سفر (۴)

             

Casa Loma یک خانه اشرافی و از مکان های توریستی در تورنتو ست. این قصر متعلق به یک  سرمایه دار  و تاجرکانادایی- انگلیسی به نام Sir Henry Pellat بود که در سال ۱۹۱۱ پایه هایش نهاده شد. نزدیک به ۳۰۰  نفر به مدت ۳ سال برای بنای  این کاخ  با ۹۸ اتاق که بزرگترین منزل مسکونی شخصی در كانادا محسوب میشد استخدام شده بودند.

 ۳.۵ میلیون دلار برای ساخت منزل هزینه شد با این حال با درگرفتن جنگ جهانی اول و رکود اوضاع اقتصادی ساخت طبقه سوم ناتمام ماند . نزدیک به ۱۰ سال Henry Pellatt در این منزل سکونت  داشت ولی در نهایت به دنبال افزایش مالیاتها و ورشکستگی و عاجز ماندن از پرداخت قرض هایش به بانکها مجبور به ترک منزل خود شد. در نهایت شهرداری تورنتو خانه را خریداری و آن را به موزه و یک مکان توریستی تبدیل کرد. 

   

         


یک لحظه یاد شازده کوچولو و آدم بزرگها افتادم. " آدم بزرگها عاشق رقم و عددند ، وقتی به آنها بگویی یک خانه قشنگ دیدم که جلوی پنجره هایش غرق شمعدانی و بامش پر از کبوتر بود محال است بتوانند مجسمش کنند . باید حتما گفت یک خابه ۱۰۰ میلیونی دیدم صدایشان بلند میشود که چه قشنگ !"

از اینکه پستهایم این روزها پر از عدد و رقم است احساس آدم بزرگ شدن میکنم !!

 ساعت ۴ بعد از ظهر از جلوی کاسالوما رد میشدیم ولی انگار توانی در بدنم نمانده بود, تمایلی به دیدن داخل آن نداشتم ترجیح میدادم به هتل بروم و کمی استراحت کنم . از اینکه قدرت سر پا بودن  چند ساعته و دیدن همه مکانهای دیدنی و توریستی را ندارم کمی غبطه میخورم. یاد روزهای کشیک بیمارستان  و شب زنده داریهای ۳۰ ساعته  می افتم که با چه توانی تمام روز بدون ابراز خستگی کار میکردم و از این بخش به آن بخش میدویدم ولی کم توانی این روزها مجالی برای لذت همه جانبه از سفر را نمیدهد ، با فکر اینکه این بنا نباید دیدنی تر از کاخ ورسای فرانسه و کاخ Vizcaya میامی باشد  دل خودم را خوش کردم و به گرفتن چند عکس از نمای بیرونی کفایت کردم .  

شب با یکی از دوستان که از محل کارش به قصد دیدن ما مسافت زیادی را رانندگی کرده بود وعده شام در یک رستوران ایرانی داشتیم. انتهای شمالی خیابان Young محله ایرانیهای مقیم تورنتو ست .  در طول ۲۰ کیلومتر از این خیابان قدم به قدم مغازه ها و خدمات ایرانی به چشم می خورد. این منطقه از تورنتو مدتیست  تهرانتو نامیده میشود و همه گونه تابلو از عکاسی، آرایشگاه، سوپر مارکت، شیرینی فروشی، کتاب فروشی ، بنگاه، کلینیک، دندانپزشک ، وکیل ..... در آن به وفور و در حد اشباع دیده میشود.

     

  همینطور که داخل ماشین به تابلوها نگاه میکردم و احساس ایران بودن میکردم که ناگهان با دیدن شیرینی فروشی بی بی چشمانم برق زد . شنیده بودم شعبه ای از بی بی در تورنتو  وجود دارد و از وقتی پایمان به تورنتو رسیده بود تصمیم به کشف محل و خریدن شیرینی داشتم؛ با اینحال رفتن به شیرینی فروشی را به بعد از رستوران موکول کردیم. 

بین همه رسورانهای ایرانی رستوران شمال انتخاب شد،رستورانی با دکوراسیون داخلی جالب که پنجره های چوبی ، گلدانهای شمعدانی جلوی پنجره ها ، کوزه های سفالی و فانوس های قدیمیش محیط دنجی را به وجود آورده بود و آدم را یاد ماسوله میانداخت. پیرمردی که بی وقفه از اول تا اخر برایمان موسیقی مینواخت وبه اسپانیایی آواز میخواند محیط را برای مشتریان خارجی مناسب تر کرده بود. تعجب میکردم با این سن و سال چطور این همه ساعت میخواند و صدایش نمیگیرد و آیا از بین این همه مشتری ایرانی کسی تشکری میکند یا نه ؟


             

 از آنجا که این روزها هر رستورانی میرویم خواهرم برایم سالمترین و پر سبزیجات ترین غذای ممکن را سفارش میدهد و خوردن شیرینی، گوشت قرمز را قدغن کرده، مثل بچه هایی که لج میکنند و لب و لوچه شان آویزان میشود پیشنهادش را برای سفارش ماهی با جرات تمام رد کردم و در عوض کباب ترش که نه گوشت سفید بود نه سبزی داشت سفارش دادم و الحق هم که انتخاب خوبی بود. هر چند خواهرم همچنان اصرار به خوردن خورش مرغ ترش داشت . خوردن غذای غیر رژیمی حسابی چسبید . با اینکه با دوست همسر خواهرم اولین بار بود دیدار میکردم احساس راحتی عجیبی داشتم و از شوخیها و خاطرات دوستان قدیمی کلی خندیدم و لذت بردم . شب به یاد ماندنی بود.


              

هنگام برگشت به هتل برای تکمیل ناپرهیزی غدایی جلوی شیرینی بی بی توقف کردیم . و با این که هیچ کدام دیگر جایی برای خوردن شیرینی نداشتیم یک جعبه رلت خریدیم. شیرینی بی بی فقط اسمش بی بی بود وگرنه هیچ شباهتی به شعبه اصلی و تنوع  شیرینیهای آن در تهران نداشت. کیفم را باز کردم پول شیرینیها را حساب کنم که ناگهان نه اثری از کیف پولم بود نه موبایلم .دچار دلهره شدم . از همه مدارکم مهمتر پاسپورتم بود . به سرعت به سمت رستوران برگشتیم ولی اثری از کیف یا موبایل در رستوران نبود. تمام مسیر تا هتل در سکوت گذشت ، هر چند دل همه پر از آشوب بود. به هتل رسیدیم و من و خواهرم با سرعت خود را به طبقه ۱۰ رساندیم. کیف و موبایلم روی میز جامانده بود. حتی اگر اشتهایی برای شیرینی باقی مانده بود با این استرس کور شد. به شوهر خواهرم خبر دادیم و شیرینیها را برای فردا ، خوردن در مسیر به سمت آبشار نیاگارا در یخچال گداشتیم. 


                       

ادامه دارد ...

برج میلاد تورنتو ...خاطرات سفر (۳)

هر کدام غرق  کار خود، و سر فرو برده در لپ تاپ ها  روی تخت و مبل لم داده بودیم و در یکی از اتاقهای  طبقه ۱۰ هتل که دوست ایرانی پیشنهاد داده بود  استراحت میکردیم . ناگهان خواهرم مثل کسی که دور از جان دچار برق گرفتگی شده باشد صاف روی تخت نشست . هدفن را از گوشم دراوردم  ومتعجبانه نگاهش کردم . چشمم به عکس العمل شوهر خواهرم افتاد . او هم روی  صندلی نیم خیز شد. چند ثانیه به همین وضع به همدیگر نگاه کردیم و در یک آن خواهرم به وسط اتاق پرید. شوهر خواهرم ایستاد و من هم ناخوداگاه  با عکس العمل آنها از تخت پایین پریدم . ناگهان خواهرم بدون قدمی به جلو یا عقب بی هیچ کلامی وسط اتاق متوقف شد. من هم هاج و واج حرکات او را نگاه میکردم و سر جای خودم خشکم زده بود که تازه متوجه لرزش زمین شدم . زلزله ای به شدت ۵.۵ ریشتر در مرکز کبک سیتی .سکوت این چند ثانیه با توقف زمین لرزه و برگشتن ما به حالت عادی  و خنده و شوخی از رفتار خواهرم شکسته شد. 

 آخرین تجربه زلزله ای که داشتم نزدیک به ۱۰ سال پیش زلزله ۶.۶ ریشتری بم بود با این حال منطقه زلزله خیز کرمان باعث شده بود زلزله همیشه بخشی از دلهره های زندگی ما باشد.  لرزیدن لوسترهای بزرگ وسط حال و اتاقها  همیشه زنگ خطر بود. خانه بزرگ  و پر از اتاق و پراکندگی خانواده باعث میشد اولین نفری که زلزله را حس میکرد داد بزند تا بقیه خبر شوند. همگی از خانه خارج و به وسط حیاط میدویدیم. همیشه نگران مادر بزرگم بودم که مثل ما نمیتوانست سریع از خانه خارج شود. یکبار هم جلوی در ورودی زمین خورد.  این درسی بود که از زلزله سال ۶۰ آموخته بودیم. با اینکه من کودکی ۳ ساله بودم خاطرات محوی چون ترک بزرگ وسط دیوار هال ، سقوط سنگ مرمر از نمای بالای درب ورودی و چادری که پدرم وسط حوض به پا کرده بود و  هفته ها در آن زندگی می کردیم و کسی جز پدرم جرات ورود به خانه را نداشت کم و بیش یادم میاید. هنوز هم هر خبر یا حرفی از زلزله خاطرات پر استرس آن  روزها را برایم تداعی میکند. خدا رو شکر که به خیر گذشت وگرنه نمیدانم از طبقه ۱۰هتل چطور میشد خود را به مکان امنی رساند. شاید پشت بام؟!

 شب منزل یکی از همکلاسیهای خواهرم که شاید بیش از ۲۰ سال همدیگر را  ندیده  بودند دعوت  داشتیم.  یک  خانواده صمیمی و بی شیله پیله، بدون تشریفات ایرانی (از عجایب خلقت) و خوش سخن که من بعد از ۳ساعت سرم از شدت خوش سخنی آنها باد کرد و به هتل برگشتم .  چند سالی به تورنتو مهاجرت کرده بودند و  تازه کمی جا افتاده بودند. از مشکلات مهاجرت خود میگفتند. بر خلاف تصوری که ایرانیان داخل ایران از رفاه و بیدردی هموطنان خارج نشین خود دارند اکثر مهاجران ایرانی چندین سال سختیها و ناملایمات زیادی را تحمل میکنند و تعداد زیادی نیز به خاطر تفاوت فرهنگی، غم دوری از وطن و خانواده، از دست دادن موقعیت شغلی، ندانستن زبان... دچار افسردگی میشوند و عده ای هم طاقت نمیاورند و برمیگردند. کار آسانی نیست .درست مثل شروع کردن از نقطه صفر است . داشتن یک راهنما ، یک دلسوز یک دوست خوب واقعا موهبت بزرگی ست . گفتیم و خندیدیم ولی خستگی من باعث شد جمع را ترک و زودتر به هتل که درست جلوی منزل آنها قرار داشت برگردم. 

صبح روز بعد تصمیم گرفتیم به برج  Canadian National ) CN Tower ) برویم. خواهرم برای یک کنفرانس علمی مجبور بود چند ساعت ما را ترک کند .

CN Tower برجی به ارتفاع ۵۵۳ متر به مدت ۳۴ سال بلندترین برج جهان بود تا اینکه سال ۲۰۱۰ برجهای خلیفه امارات  و canton tower چین جای آن را گرفتند. بیش از ۲ میلیون توریست سالانه از این برج دیدن میکنند. این برج سال ۱۹۹۵ به عنوان یکی از هفت عجایب مدرن جهان به ثبت رسید. ساخت این برج ۳ سال به طول کشیده  و  نزدیک  به۶۳ میلیون  معادل  ۲۴۳ میلیون  دلار  ۲۰۱۳ هزینه  داشته است .


                       


                       

از یک آسانسور شیشه ای که کف شیشه ای داشت بالارفتیم ، پایین را نگاه میکردم ، آنچنان با سرعت بالا میرفت که  سرم گیج رفت و گوشم از تفاوت ارتفاع گرفت. احساس خوبی نداشتم. چشمهایم را بستم تا به بالای برج رسیدیم .آسانسور کل این مسافت را در عرض ۵۸ ثانیه طی کرد.

                 

           


جمعیت زیادی دور تا دور د ر حال عکس گرفتن بودند دیدن تورنتو از ۳۶۰ درجه ، بافت شهری ، دریاچه اونتارتو ، ماشینها ، جاده ها ، جزیره ها و افق از آن ارتفاع برایم جالب بود ولی نمیدانم چرا آنچنان هیجان زده نشده بودم . تفاوت ارتفاع و یک ترس عجیب حالم را دگرگون کرده بود!

                 

             


             


             


                                                

 

 یکی از سرگرمیهایی دست یافتنی با پول در این مکان آویزان شدن از لب برج و راه رفتن روی لبه خارجی آن است که با بستن طناب و نظارت تیم ویژه انجام میشود و به جرات ، حس ماجراجویی و تن سالم نیازمند است. من که حتی با دیدن کلیپ  (لینک آپارات )  آن هم دچار وحشت میشوم .. کلا اینجور تفریحات کلّه شقی خاصی میخواهد که شایداگر ۲۰سالم  بود از عهده اش برمیامدم . نمیدانم آدم هر چه بزرگتر میشود محتاط تر و ترسوتر میشود یا من اینطورم. فکر پرداختن هزینه ۱۷۰ دلاری برای تجربه چنین استرس و ماجراجویی به نظرم دیوانگی محض بود!!


          

بعد از کمی عکاسی و دور زدن دور برج احساس خفگی و سرگیجه کردم و برخلاف برنامه قبلی که قرار بود ناهار را در رستوران بالای برج و روبروی Ontario Lake  صرف کنیم  از شوهر  خواهرم خواستم  پایین برویم.   با رسیدن  به زمین حالم کمی به جا آمد. ناهار را در رستورانی نزدیک برج صرف کردیم و سپس به سمت  Casa Loma به راه افتادیم....

ادامه دارد...