" تو روزی باز خواهی گشت"

شبی که کرمان را ترک میکردم غم پنهانی عجیبی در خانه موج میزد . هر کس به گوشه ای کز کرده بود و با دیدن من لبخندی تصنعی به لب میآورد .پدر و مادرم را بزودی میبینم و خواهرم هم به کانادا باز خواهد گشت ولی سکوت و غصه چهره دیگر خواهرم و  دخترهایش برایم از همه چیز سنگینتر بود.

 خواهر زاده کوچک ۹ ساله که شاید ۶ ماه هم زیر یک سقف با هم نبوده ایم،  در تاریکی گوشه اتاق، پشت تخت خواب مادربزرگ پنهان شده بود و مثل ابر بهار اشک میریخت .با دیدن گریه و بهانه اش در تنهایی و سکوت، دلم سخت آتش گرفت. حتی غمش را با کسی شریک نکرده بود.گاهی باید دل شکستگی ات را  کنار انسانهای ظریفتر و شکننده تر پنهان کنی. گاهی باید با همه ضعف درون ادای کوه استوار بی درد را در آوری. گاهی باید اشکها را فرو خورد و پناهگاه بود. سر به سرش گذاشتم و با روسریهای قدیمی و عتیقه مادر که زرق و برقشان حتی در کودکی چشم خودم را میزد و هیجان انگیز بود سرگرمش کردم. پرنده کوچک غصه از یادش رفت و مشغول بازی با روسری ها شد.

 عزیز دیگر که روزی ۶ ساله بود ترکش کردم دردش و بار خاطره تلخ جداییش عمیق تر و کاری تر بود. کنارم دراز کشیده بود، بغضش که ترکید من هم طاقت و صبوریم را از دست دادم و بیصدا کنارش گریستیم. آرام نوازشش میکردم و زیر لب امید دیدار زود میدادم. دردم از تنهاییش بود. ۱ ماه گذشته با من درد دلها میکرد. با ۲۰ سال تفاوت سنی آنچنان برایم آشنا حرف میزد  و از عشق نوجوانی ،دوستیها و شیطنتها و چالشها و آینده اش میگفت که حس میکردم من هم پا به پای او ۱۴ ساله شده ام. یک روز شعری که سروده بود برایم خواند. با این سن و سالش چه زیبا سروده بود.دنبال یک هم صحبت آشنا بود همصحبتی غیر از پدر یا  مادر.  یک دوست مطمئن و امانت دار و عاشق که بدون قضاوت کردن او را بشنود، درک کند و غیر مستقیم برای راهنماییش اشاراتی بکند و چه خوب میفهمید همان طور که در نقاشیهایش به تصویر میکشید.

                   

         


. آغاز مهر است و مهر من دلگیر است .امروز شعری برایم فرستاده بود. دلم سخت میخواهدش که در آغوشش بگیرم و بار دیگر به درد دلهایش گوش کنم. باید هر چه زودتر خوب شوم. کودکم چشم انتظار است.


"تو از این دشت خشک تشنه روزی کوچ خواهی کرد


و اشک من ترا بدرود خواهد گفت.


نگاهت تلخ و افسرده است.


دلت را خار خار نا امیدی سخت آزرده است.


غم این نابسامانی همه توش وتوانت را زتن برده است.




تو با خون و عرق این جنگل پژمرده را رنگ و رمق دادی.


تو با دست تهی با آن همه طوفان بنیان کن در افتادی.


تو را کوچیدن از این خاک ،دل بر کندن از جان است.

تو را با برگ برگ این چمن پیوند پنهان است.


تو را این ابر ظلمت گستر بی رحم بی باران


تو را این خشکسالی های پی در پی


تو را از نیمه ره بر گشتن یاران


تو را تزویر غمخواران ز پا افکند


تو را هنگامه شوم شغالان


بانگ بی تعطیل زاغان


در ستوه آورد.


تو با پیشانی پاک نجیب خویش


که از آن سوی گندمزار


طلوع با شکوهش خوشتر از صد تاج خورشید است


تو با آن گونه های سوخته از آفتاب دشت


تو با آن چهره افروخته از آتش غیرت


که در چشمان من والاتر از صد جام جمشید است


تو با چشمان غمباری


که روزی چشمه جوشان شادی بود


و اینک حسرت و افسوس بر آن سایه افکنده ست


خواهی رفت.


و اشک من ترا بدروردخواهد گفت




من اینجا ریشه در خاکم


من اینجا عاشق این خاک اگر آلوده یا پاکم


من اینجا تا نفس باقیست می مانم


من از اینجا چه می خواهم،نمی دانم؟!


امید روشنائی گر چه در این تیره گیهانیست


من اینجا باز در این دشت خشک تشنه می رانم


من اینجا روزی آخر از دل این خاک با دست تهی


گل بر می افشانم


من اینجا روزی آخر از ستیغ کوه چون خورشید


سرود فتح می خوانم


و می دانم


تو روزی باز خواهی گشت"

ماسک !

                       

          


تلفن زنگ میزند. از وقتی برگشتم هر روز زنگ میزند ولی هر بار بعد از یک سلام و احوالپرسی  کوتاه گوشی را به مادرم میدهد. انگار از ترکیدن بغض هایش پشت تلفن هراس دارد. پدرم را میگویم. 

امروز ولی متفاوت بود. صدایش هیجان داشت. بلند و با خوشحالی حرف میزد. خواب دیده بود. 

" خواب دیدم رئیس یک بیمارستان مدرن با تجهیزات پیشرفته هستی . روپوش سفید به تن داری و به همه امر و نهی میکنی. منو دیدی و گفتی بابا بیا یک چیزی نشونت بدم. منو با خودت به یک بخش بزرگ بردی و بهم گفتی " بابا همه این بیمارها رو میبینی ؟ همشون رو من نجات دادم "   دلم روشنه تو خوب میشی...

فردا  وقت پرتو درمانی دارم. خوب شد ماسکم را نگه داشتم و دور نینداختم وگرنه برنامه ماسک سازی باز تکرار میشد. وقتی روی تخت دراز میکشم و ماسک را روی صورتم میگذارند و آن را به تخت پیچ میکنند تمام تمرکزم به نفس کشیدن است . با اینکه کلاستروفوبی ندارم ولی فشار ماسک روی استخوانهای صورت به نحوی که حتی ذره ای حرکت مقدور نباشد سخت برآشفته ام میکند. جایی برای سرفه هم نیست باید تحمل کرد. بیمارهای زیادی دچار ترس میشوند و درمان ساعتها به طول میکشد. باز خدا را شکر ۲ سال زودتر مجبور به این کار نشدم. آن زمان ماسکی اختراع نشده بود. ۲ طرف پیشانی را بی حس میکردند و ۲ میله را محکم به پَیشانی پرس میکردند که سر تکان نخورد. تصورش هم ترسناک است .

 با این بیماری یاد میگیری اگر بخواهی زنده بمانی باید صبور باشی و  به هر گونه شکنجه ای تن دهی. یاد میگیری مبارزه پایانی ندارد. با ادامه درمان هنوز کنار نیامده ام . با گذاشته شدن پرت در سینه و تزریق هفتگی کابوسم چهره واقعی به خود میگیرد.تزریقی که تمامی ندارد . درمانده ام که تن دادن به این اسارت هفتگی و شکنجه خواست خودم است یا فقط برای شادی و آرامش و خود خواهی اطرافیان!! زیر بارش میروم. من سهمم را از زندگی دیر وقتی ست بخشیده ام.

زندگی ها جریان دارد . حالت تهوع دارم و تلخندی به لب . با همه اینها حالم خوب است . نگران نباش!

 


شمال

  و ای کاش امروز یک خواب بود و من همچنان بر همان تخته سنگ تنها، آسوده خاطر نشسته بودم و بی فکر آینده، به آبی آسمان و امواج دریا چشم میدوختم.


           

 امروز هم معجزه شد ! و زنجیر وابستگی من به این خاک بیشتر و آزمون مرگ و زندگیم جدی تر. قبل از آنکه شادی و خاطرات دیروزم با ترس و درد امروز و فردا کمرنگ شوند مرورشان میکنم تا رنگ زندگی، طعم چای و آهنگ دریا را خوب به خاطر بسپارم . شاید روزی نه چندان دور دگر بار به وطن برگردم و از فراز ابرها ، از فراز مه در اوج خوشبختی به زندگی لبخند زدم. شاید فردا هم معجزه ای شد. اینبار معجزه ای خوب ...


       

   

 و عکسهای شمال ادامه مطلب ...

ادامه نوشته

پایان بو دار!

۱۰ ساعت پرواز از ترکیه به آمریکا یک طرف ۲.۵ ساعت پرواز از نیویورک به فلوریدا هم یک طرف.

  هیچ چیز آزار دهنده تر از نشستن صندلی ردیف آخر هواپیما بعد از یک روز سخت و پر هیجان و ۱۰ ساعت پرواز و بیدار خوابی نیست و خدا نصیب من که کرد، نصیب هیچ گرگ بیابانی نکند. تنه خوردن و لگد شدن توسط مسافرانی که برای رفتن به دستشویی صف کشیده اند و  شنیدن دم به دقیقه صدای سیفون و استشمام انواع و اقسام عطریجات! مرا به فکر فرو برده بود که این همه جماعت چطور تمام سهمشان را برای این ۲ ساعت نگه داشته بودند!! حالا اگر اروپا یا ترکیه بود که سرویسهای بهداشتی پولی بود میشد توجیهی برای چنین تراکمی در این سالن تنگ پیدا کرد ولی آمریکا که ماشاالله وفور نعمت است !! باز خدا را شکر که یک اشانتین عطر کوچک در کیفم بود که تمام این ۲ ساعت جلوی بینیم گرفته بودم . این مساله بغرنج یک طرف ، اجبار به سیخ نشستن در طول ۲ ساعت پرواز هم یک طرف ، چرا که دیوار سرویسها مانع از هر گونه مانور صندلی های ردیف آخر به جلو یا عقب میشود. 

کاش ماجرا به همین جا ختم میشد. بد ماجرا همسفرهای بغل دستی بودند که کودک ۱ ساله شان به محض نشستن با تمام قوا شروع به ونگ زدن کرد و سرسام آور تر نهیب و داد و هوار پدر بود که با هر جیغ بچه به هوا میرفت و به خیال خودش تادیب کننده بود هر چند جیغهای بچه به رنگ بنفش نزدیکتر میشد. مرد چهره میانسالی داشت و پیراهن خاکستریش روی شلوارش افتاده بود و همسرش که مسن تر به چشم میامد لباس سبز پاکستانی-هندی به تن داشت گویی اولین بار سوار هواپیما میشدند و هیاهویشان همه را کلافه کرده بود. در حالی هواپیما به علت تغییرات جوی تکانهای شدید میخورد و همه موظف به بستن کمربند بودند مرد از جا بلند میشد و چند ردیف جلوتر به سراغ‌ ساک دستیش میرفت و مهماندار هواپیما سراسیمه خودش را به او میرساند تا سر جایش بنشاندش. مرد بیچاره که زبان هم خوب نمیدانست زیر بار تذکرات نمیرفت که نمیرفت. در همین گیر و بیر کودک ۱ساله هم کنترل از دست داد و دامان مادر را آبیاری  کرد. با وجود۱ قدمی بودن دستشویی مادر بیخیال از جایش تکان نمیخورد . انگار همچین غیر عادی هم نبوده است. آنچنان مستفیذ شده بودم و جانم به لبم رسیده بود که ۱ساعت باقیمانده پرواز کم مانده بود شیشه عطر را ببلعم! 

خستگی و کوفتگی ۲ چندان شده سفر با رسیدن به خانه و دیدن نلی و ۲ دوستش که به سختی در تنگهای بلوری کدر شده دیده میشدند و شاد و سرحال  شنا میکردند اندکی تسکین یافت. خانه از تمیزی میدرخشد. در یخچال را که باز میکنم پر است از میوه و آبمیوه و خوردنی های تازه. دوستان خوبی دارم... از خانه ام و نلی و گلها چه دلسوزانه مراقبت کرده اند. 

دلم یک دوش آب گرم و ۴۸ ساعت! خواب میخواهد! 


همین دیروز بود...

         

سلام ، چقدر دلم برای دوستانم اینجا و بلاگهایشان تنگ شده است. 

غیبتم ناخواسته طولانی شد. سفر در سفر،  جای همه خالی . خستگی مزمن و اثراتش هم کم کم با شدت گرفتن سرفه ها نمایان میشود. تنها انگیزه ام برای برگشتن به غربت، شدت گرفتن علائم و سررسیدن تستها و آزمایشات ماهانه است وگرنه دلم برای هیچ غربتی تنگ نشده حتی دلم برای نلی هم تنگ نشده است! 

سفر ایران پر از ماجرا ، پر از عکس، پر از خاطره بود و چه زود گذشت. راست گفته بود، همیشه زود دیر میشود. همه اعضای خانواده برای اولین بار دور هم گرد آمدیم، همیشه یکی کم بود ولی این بار همه بودند هر چند کوتاه. این سفر دیدم دوستان حقیقی چه دورند و دوستان مجازی چه نزدیک. دوستانی که سالها میشناختم و همشهری بودند فرصتی برای دیدار پیدا نکردند و در عوض دوستی مجازی برای ساعتی دیدار ، شاید تنها؟ دیدار،  ۸ ساعت زحمت نشستن در اتوبوس را به خود داد. ارزش و حقانیت دوستی های مجازی را درک کردم. 

بعد از ۱۰ سال ، سفر شمال یکی از آرزوهای ایران آمدنم بود که تحقق یافت. شمالی که دیدم با آنچه میشناختم زمین تا آسمان فرق داشت . آن سالها بهتری ویلا را با ۱۵۰۰۰ تومان میشد شبی کرایه کرد ولی امروز ویلای کمتر از ۱۵۰،۰۰۰ تومان به سختی پیدا میشود. همه جا پر شده از برج و دلال و املاک و مغازه مارک دار فروش. ساحل ها هم پولی شده اند. با این حال هنوز هم میشود طبیعت ناب دست نخورده پیدا کرد. جاده یوش، جاده خلوتی که شاید سکوتش با عبور ۲ یا ۳ ماشین شکسته میشد و از شهر نیما میگذشت همان حس شمال قدیمی را برایم زنده کرد. جاده پیچ در پیچ، مابین کوه های پر از درخت و رودخانه ای در عمق دره و ناگهان از پس یک پیچ خود را در اوج ابرها یافته بودم.  لباسهای رنگی، زیتون پرورده، میوه ها ی تازه هنوز مثل قدیم فرش کنار جاده هاست. 

 ۱ روز دیگر فرسنگها دور میشوم هر چند دوری  از دیروز شروع شد. امروز در استانبول و فردا در نیویورک. استانبول شهر قشنگی ست . شهری پر از مسجد و میخانه. صدای اذان ۵ بار در روز به گوش میرسد. مردم گوشه و کنار تخته نرد بازی میکنند و توریستها با بسته های خرید از این مغازه به آن مغازه میروند.  گربه ها و سگهای ولگرد با آدمها رفیقند! روی تخت هتل نشسته ام . اتاقم رو به دریاست. با وجود پویایی و زیبایی شهر احساس آرامش نمیکنم. دلم تنگ وطن و خانه است. عکسهایم را مرور میکنم. چقدر حرف ناگفته, چقدر خاطره، چقدر زیبایی که باید با دیگری قسمت کنم .. خسته ام . نفس در سینه تنگ است. راستی حال تو چطور است؟ 

کرمان = کارمان =کوشا

به نظرم شهر از گذشته سرسبزتر و با صفاتر شده است .هفت باغ پروژه ای که از زمان مرعشی شروع شد و  طول کرمان- ماهان را با ۷ جاده  به هم وصل میکند رونق گرفته و سرتاسر  به مسافت ۳۰ کیلومتر درختکاری شده است. چپ و راست پل رو گذر و زیر گذر ساخته اند . حتی جاهایی که نیاز اساسی به پل نبوده بودجه کلانی صرف ساختن پل شده است! . فضاهای سبز و پارکها منظم تر و سرسبزتر از هر سال به چشم میخورد. پارک مادر یکی از این پارکهاست که در مقایسه با چند سال پیش رونق گرفته ولی عجیب اینکه تفریح جوانهانشستن و  قلیان کشیدن است!!! چند سال پیش قلیان کشیدن در مکانهای عمومی ممنوع بود. 

 در بسیاری از مناطق شهر با وجود  آپارتمان های ناهمگون نمای شهری چندان چشم نواز نیست.  اپارتمان ۹ طبقه کنار آپارتمان ۴ طبقه. کنار زمین خالی و آن طرف تر یک ویلا ...  انگار قانون همسانی برای  دادن جواز طبقه ساختمانها وجود ندارد. هر که زور یا پولش بیشتر باشد ارتفاع ساختمانش بلندتر میشود! 

 شهر به طور عجیبی شلوغ و زنده است. اگر زمانی ساعت ۱۰ شب پرنده در خیابان پر نمیزد ،اکنون کافی شاپ ها تا ساعت ۲ نیمه شب بازند و پارکها پر از جمعیت. ظاهر شهر آرام است و انگار تحریمها و فشارهای اقتصادی آنچنان هم مردم را در لاک خود فرو نبرده است! ماشینهای خارجی فراوان، لباسها رنگی و آرایشها غلیظ!

 با اینحال سری به موزه ها و اثار باستانی که میزنم حسی متضاد سراغم میاید.۳۰ درخت مجموعه موزه صنعتی را ۲ سال پیش قطع کرده اند. کسی به نظر نمیاید دلش برای بافت فرسوده سوخته باشد، با اینحال جنگل قائم با درختان کاج و سرو  فراوان در جوار کوه همچنان باشکوه و با صفا و یگانه است.

 دیدنیها در این شهر بسیار است ولی از توان و حوصله من خارج. با اینکه پروژه های زیادی قبل از آمدن به ایران در سر داشتم ولی انگیزه و اراده انجام هیچ یک را در خود نمیبینم. باز خدا خیری به خواهرها بدهد که مرا به بهانه ای از خانه بیرون برده و عامل خیری میشوند تا چند عکس بگیرم..

سری اول عکس از  گوشه و کنار کرمان اگر هوس کرمان آمدن کردید ...


ادامه نوشته